تبليغاتX
::. اشک تنهایی .::
::. اشک تنهایی .::

عاشقان گم شده


تنها

اين جا صدايي خسته در نبض تو منزل مي كند

جغرافياي دست تو ، مي گيرد و ول مي كند

احساس تو در غربت اين نبض ها گم مي شود

سر در گمي فهميدن دل را چه مشكل مي كند

سهم دلم از عشق تو ، تنها نگاهي خسته بود

اما نگاه خسته ات انگار دل دل مي كند

من مانده ام تنها تر از تنها كنار كوه غم

غمگين ترين تنهاييم را عشق حاصل مي كند

اما غزل هم صحبت خوبي برايم مي شود

قلب مرا آهسته از عشق تو غافل مي كند

مريم آرام(ساقي)

سه شنبه دوم تیر 1388 توسط فرشاد |

حسرت دیده تو

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط فرشاد |

عشقم

کنار دریا

کلام عشق !

 

تا آمدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم

تا آمدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم  منصرف شدم

تا آمدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد .

تا آمدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد. 

 

 

اگر ابرها باريدن را فراموش کنند ،اگر چشمها گريستن را فراموش کنند ، اگر لبها خنديدن را فراموش کنند ،اگر قلبها دوست داشتن را فراموش کنند ،من هرگز تو را فراموش نميکنم .روزی تو را فراموش ميکنم که مرگم فرا رسد!

 

گويند در آسمان فرشتگانی بودند که سرنوشت آدميان را با جوهر  طلایی و قلم نقره اي بر پيشانی شان مينوشتند .نوبت به ما که رسيد جوهر  طلایی ريخت و قلم نقره اي شکست ،برای ما با ذغال سياه نوشتند.

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها ،نشانده ای مرا اکنون به زرورقی ز عاجها و زابرها و ز بلورها . مرا ببر اميد دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها .

 

اگر دوستيها و ناکاميها دلم را سوزنده و اشکم را جاری سازند ، اگر پيچ و تاب زندگی مرا به قعر دريای ياس و نا اميدی پرتاب کنند ،اگر مرا مانند بلبلی در قفس زندانی نموده و از ديدن عشقم باز داراند ،باز دست از دوستی و محبت تو نخواهم کشيد و هميشه دوستت خواهم داشت.

 

 

شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم             تا کسی نداند من عاشق کيستم

 

هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را               هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را

 

نميدانی :بغضی گلويم را گرفته که مهيب ترين رعد و برق ها و سخت ترين باران ها هم نمي توانند آن را بشکنند ،امّا تو ای زيباي  من با کوچکترين تلنگر چشمانت آن را شکستی و سيلی عظيم بر روی گونه های داغم جاری ساختی. اميد اينکه هيچ وقت گلهای عشق و محبت در قلبمان پژمرده نگردد.

 

 

سرزمين دلم سالها بر اثر جفای روزگار غريب و سرد به سرزمين يخ زده تبديل شده بود تا اينکه وجود گرما بخش تو با آن نگاه پر اميد ، جوانه های سبز اميد را در دلم کاشت و اينک دلم يکپارچه سبز است و اين سبزی را مديون آفتاب مهربانی توست که بر ناکجاآباد دلم تابيدی و سيراب از هر مهربانی کردی.کاش اين نور مهرت هرگز به غروب ننشيند

 

از کجاا آغاز کنم ؟بيان عشقي که گويای يک عشق و عظمت آن باشد .قصه ي عشقي را که از دريا کهنسالتر و از اقيانوس ژرف تر و از آسمان زيباتر.

 از کجاا بنويسم ؟

داستان شيرين دوستی اي را که مالامال صداقت است و اکنون به سپيدی اشک،اشکی چون شمع ،شمعی چو نور، نوری چون ماه ، ماهی چون تو است.

جمعه یکم خرداد 1388 توسط فرشاد |

ای خدا

عکس عاشقانه

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

عشق ناب

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط فرشاد |

جدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم

سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط فرشاد |

نوروز 88 مبارک باد

نوروز ماندگار است تا يک جوانه باقیست
باقيست جمع جانان تا اين يگانه باقيست


بار دگر بريدند ناي و نواش اما
اين ساز مي نوازد تا يک ترانه باقيست

سينه به سينه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه مي شود شب وقتي فسانه باقيست

عيد است و نامه دارم از من رسان سلامي
بشتاب اي کبوتر تا آشيانه باقيست

گم کردمش نشاني ش يک کوچه تا جواني
پيداش کن پرنده ! تا اين نشانه باقیست

مي چينمت ستاره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره ! تا بام خانه باقيست

نور نگاه کورش بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال در هگمتانه باقيست

زيباست حرف باران در کوچه هاي تبريز
آواز مولوي هست تا يک چغانه باقيست

دود اجاق وصلي کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقيست

در حيرتم که بعد از کشتار عشق اينک
در زير سقف تاريخ عطر زنانه باقيست

تازي وکينه توزي ، جهل وسياه روزي
نفرين بر انکه عدلش با تازيانه باقيست

عصر دگر بر آيد اين نيز هم سر آيد
گر نيستت يقيني حدس و گمانه باقيست

يغمائيان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت ميکن تا چند دانه باقيست

افراط کرد و تفريط اين ساربان گمراه
اي کاروان سفر خوش راه ميانه باقيست

دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط فرشاد |

عزیزم دوستت دارم

 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط فرشاد |

به همین شب قسم

 امشب شب عاشوراست به همین شب قسم باید حتما ۱۰۰ درصد اونرو ببینم  و ...

 a2 التماس

نازار دلی را که تو جانش باشی

معشوقه ی پیدا و نهانش باشی


زان می ترسم که از دل آزردن تو

دل خون شود و تو در میانش باشی!
 

سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط فرشاد |

عاشقتم به مولا

 

تو غم این دل تنگ و نمیدونی
قصه این خسته رنگ و نمی دونی
تو پر از زمزمه فکرای آبی
تو گرفتاری سنگ ونمی دونی
نمی دونی چه غمه سختی موندن
موندن و به روی خود درا رو بستن
رفتم از یاد همه مثل یه قصه
تو فراموشی به مرگ خودنشستم
غم رو قلب خسته من خزه بسته
طاغتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما
نمیتونم خسته ام خسته ی خسته
کاش یه جوری من و از من میگرفتی
کاش من و به دست موجا می سپردی
من تو این خسته گیها دارم می پوسم
کاشکی این خسته رو با خودت میبردی

قصه بود...

جمعه ششم دی 1387 توسط فرشاد |

تو ناز می کنی، من ناز می کشم

ناز نکن ناز نکن با دل عاشقم قهر رو آغاز نکن

تا ببوسم لبات وقتی خوابه چشات تا کشم شانه ای سر زلف سیات

دختر بندری خوشگل و دلبری تو با ناز و ادات دل و دین می بری

زیرنخلهای شوق لبه رود کارون با دل عاشقم بسه هر شکوه ای

  

ناز نکن ناز نکن با دل عاشقم قهر رو آغاز نکن

تا ببوسم لبات وقتی خوابه چشات تا کشم شانه ای سر زلف سیات

ابرو کمون بالا بلندی ای یار بندر خیلی قشنگی

کاشکی بیای با من بمونی با دل زارم عهدی ببندی

چشات به دل آتیش کشیده سی گل رویت رنگم پریده

بیا بزن آتیش به جانم جون ز فراغت بر لب رسیده

ای دلبرم قدت بلنده چشات سیاه و موهات کمنده

وقتی میای با صد کرشمه ناز و ادات رو دل می پسنده

ای جان دل بنشین کنارم تا روی سینت مو سر بزارم

از سر نگیر نا مهربونی دختر بندر بردی قرارم

ناز نکن ناز نکن با دل عاشقم قهر رو آغاز نکن

تا ببوسم لبات وقتی خوابه چشات تا کشم شانه ای سر زلفه سیات

دلبر قد بلند دلبرا دلپسند یار چشمام تویی سر زلفت کمند

سینه مرمر و قد رعنا داری تا قیامت روی چشمه مو جا داری

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط فرشاد |



با عرض سلام
من فرشاد هستم
متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان
این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد.
با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.

ashketanhae1368@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme