با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
قسم می خورم عشق را و می شکنم با قلبی که قبلا هزار بار شکسته بودی اش .
بر می خیزم بر روی پاهایی که دیگر تاب ایستادن ندارند و می نویسم با دستان سردم
تمام صفحه صفحه زندگی ام را . لازم نیست چیزی بگویی . می دانم اکنون که
نیستی فرجام زندگی ام نافر جامی است . پس می نویسم تا تو هستی هستم
و دیگر هیچ
قلبم را به تو امانت خواهم داد هر چند در هنگام سپردن به تو خود حضور ندارم مي روم مي رومبه دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به آنجا آماده كرده ايي من نمي ميرم من زنده ام من زنده ام چون تو نفس ميكشي.مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط بخاطر تولد دوباره ي تو
خاطراتت ز آنسوي آفاق ، آوازم دهند تا در آبي هاي دور از دست پروازم دهند رفته ام زين پيش و خواهم رفت زين پس بازهم با صداي عشق از هر سو كه آوازم دهند آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نيز با زبان گر شرم و شك ياراي ابرازم دهند شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر لذت صبح نخستين را دمي بازم دهند تا سرانجام است اميد سر آغازم به جاي گر چه هم بيم سرانجام ، از سرآغازم دهند يك دريچه از نيازي مشترك خواهم گشود با تو وقتي مشترك ديواري از رازم دهند
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان را باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ
ای گل باغ زندگیم لحظه ای که نگاه مست کننده ات را بر چشمانم دوختی وقتی لبخند دلنوازت را بر لب اوردی وقتی لبان چون گل سرخ خود را از هم گشودی و سفیدی دندانهایت که به یاس های بهاری شباهت دارد نمودار شد ان زمان که با چرخشی دلپذیر و نازی نیاز افرین به حرکت درامدی به ناگهان احساس غرور در خود کردم احساس کردم از انچه هستم جوانتر شده ام
عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني و با همه ی اینا با یک کلام وبه سادگی عشقت رو
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:27 توسط فرشاد
|
چشماي خيس من هنوز خواب چشاتو ميبينه باور ندارن عاشقن اونا كه اهل زمينن واسه راهي بي عبور يه همسفر داشتم و بس تو اين شباي سوت و كور حالا شدم بي همنفس ورد زبونت اين شده دوستت دارم ،هم آشيون كاش ميشنيدي وقتي كه داد ميزدم پيشم بمون تو بازيامون ،قديما محرم تو،شونه من من ميشدم مجنون و تو ليلي مهربون من تو رفتي و از عاشقي ردّ و نشونه اي نموند بعد تو اشكاي يخیم كوه غرورمو شكوند توي قمار عشق تو قلبمو باختم،گل من عيبي نداره،آخرش تورو شناختم،گل من تورو شناختم،گل من
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 23:26 توسط فرشاد
|
آمدی، جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی،حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان تو ام ،فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
کليد همه کارها صبر است. شما جوجه را با صبر کردن از تخم مرغ به دست مي آوريد نه با شکستن آن. هر چيز ارزشمندي ارزش انتظار کشيدن را دارد. شکست چیزی نیست بجز دست کشیدن از تلاش. وقتي که دنبال خوبي ديگران باشيد بهترين را در خودتان خواهيد يافت. جای تاسف است که کسي ما را دوست نداشته باشد، ولي تاسفبارتر از آن اين است که قادر نباشيم دوست بداريم.
معرفت در گراني است به هر کس ندهند
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:18 توسط فرشاد
|
زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم بدون انديشه تو سپري نشد اگر عمر من تنها يك شب باشد آرزو دارم همان يك شب را با تو بگذرانم چراكه محبوبم اين دتيا تنها هنگامي زيباست كه در كنار تو باشم عشق من تمناي زندگي با تورا دردل دارم ودوست دارم هر شب در عشق تو صبح گردد من دلبسته عشق تو شدم وديدي كه به عشقت پاسخ دادم تو اجازه دادي كه عشقت را در دل احساس كنم پس با قلبم تورا صدا ميزنم
يک نکته:
حرکت و جهت آب رودخانه تصویر زمان است. همه وهم و خیال. از بالا که بنگری نه حرکتی است نه رسیدنی. پایین که باشیم قطره ای هستیم در حرکتی در مجرای زمان . قطره پهلویی را که می بینیم چنانچه در کنارمان بماند، چنانچه دستمان را بگیرد، عاشق می شویم و می خواهیم تا انتها تا دریا همراه خود ببریم. اما تخته سنگی که می آید جدا می شویم و هر یک به تنهایی ادامه می دهیم....
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:4 توسط فرشاد
|
شاگردی از استادش پرسيد:"عشق چیست"استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت عشق يعنی همين. شاگرد پرسيد "پس ازدواج چيست" استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين .
ا ی آنـــکـــه نــــداری خــــبــــر از عـــــالـــم عــشــــق