با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
ولادت با سعادت فرشته عالم امکان، بانوی بزرگ اسلام ، حضرت فاطمه زهرا(س) بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد
روز مادر را به تمامی مادران ایرانی تبریک و تهنیت عرض می نمائیم و امیدواریم همواره بتوانیم قدر شما فرشتگان و عاشقان بی ادعا را بدانیم
دوستت دارم مادر
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:54 توسط فرشاد
|
شکنجه پنهان
شکنجه پنهان سکوت را آشکار کن زيبا ترين حرفت را بگو و هرگز هراس مدار از آن که بگويند سخن بيهوده ميگويي که حرف ما سخن بيهودگي نيست که عشق خود بيهوده نيست عشق خود فرداست خود هميشه است تو،همه راز جهان ريخته در چشم سياهت،من همه،محو تماشائ نگاهت *************************نازنينم************************** تو معبود مني تو را که شناختم عشق را شناختم خدا را شناختم و حالا ميتوانم عاشق خدا هم باشم.
عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست. عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونی.عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت.عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.عشق یعنی تفاهم در مشکلات.عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی.عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت.عشق یعنی فراموشی معشوق.................
عشق
يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگيعشق يعني شب نخفتن تا سحرعشق يعني سجده ها با چشم ترعشق يعني در جهان رسوا شدنعشق يعني اشك حسرت ريختنعشق يعني لحظه هاي التهابعشق يعني لحظه هاي ناب نابعشق يعني ديده بر در دوختنعشق يعني در فراقش سوختنعشق يعني سروراي آويختنعشق يعني زندگي را باختنعشق يعني عطر گلهاي سفيدعشق يعني يك بغل دلدادگي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:53 توسط فرشاد
|
از کجا باید شروع کرد
از کجا باید شروع کرد
قصه ی عشقو دوباره
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی
چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی
با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور
دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
نباره ه ه ه
غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده
نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده
نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه/ کسی اشکامو نبینه
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد کرد
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعری مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمساز و همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:29 توسط فرشاد
|
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نسترن جونم
هی نشین غصه نخور, رفته که رفته اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته بی خیالش مگه تو چند سال جوونی بی خیالش مگه تو چند سال می مونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همه شون کار خداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغ اون دلت خیلی گرفته, شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته, دیگه اون دوست نداره دیگه دست بردار عزیزم, برو سوی عشق تازه هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره حرفات اندازه کوه ,پر غروری ,خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه
سوگند
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند
آواره تو
ديوانه عشق تو نسترن
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود
جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر و بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن
چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:25 توسط فرشاد
|
کوچيك كه بودم
کوچيك كه بودم
آرزوم اين بود كه آرزو باشم واسه يه كسي
توقعم اين بود كه بي توقع باشم!
عشقم فقط اين بود كه عاشق باشم!
انتظارم فقط اين بود كه منتظر باشم!
خودخواهيم فقط اين بود كه خودخواه نباشم!
گناهم فقط اين بود كه ميخواستم بي گناه باشم!!
دلتنگيم فقط اين بود كه ديگه دلتنگ نباشم!
تلاشم فقط اين بود كه بي تلاش نباشم!
اما بزرگتر كه شدم بزرگتر هم فكر كردم!!
آرزوم اينه كه به آرزوهاي خودم برسم!!
توقعم اينه كه از همه توقع داشته باشم!!
عشقم اينه كه بي عشق باشم!!
انتظارم اينه كه منتظرم باشن!
خودخواهيم ديگه يكي دو تا نيست!!!
گناه و هم ديگه گناه نميدونم اسماي جديدي براش گذاشتم!
ناچاري...سرنوشت...اجبار...وظيفه...كار خوب!!!
دلتنگ هم كه ديگه نميشم يعني دلتنگي رو حماقت ميدونم!
تلاش هم كه خدا بيامرزدش....
تلاش فقط براي بودن سر زبون ديگران !!!
واي پس من چقدر بزرگ شدم...!!!!!!
با اين تفاوت كه ديگه آدم نيستم يه عروسك كوكي ام!
درست همون جوري كه سازنده هام ميخواستن!
تبريك ميگم بهتون سازنده هاي من!
شما موفق شدي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:49 توسط فرشاد
|
گريه كه مي كنم تو را در ميان اشكهايم مي بينم ،
گريه كه مي كنم تو را در ميان اشكهايم مي بينم ،
اشكهايم را پاك مي كنم تا كسي تو را نبيند
يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم … او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است… او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است… يکي را دوست ميدارم … آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است … قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساسات پاک قلبم ميباشم… يکي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستي ها برد… او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…
يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد … يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من آموخت… اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم … او مثل ابر بهار زود گذر نيست ، او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم مي باشد… آسماني که زماني ابري مي شود چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود… آري ، تو برايم مانند همان آسماني… يکي را دوست ميدارم ، او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…
اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشن بخش شبهاي من ، اي ستاره درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من
، با من باش چون که تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را دوست ميدارم… فقط تو را…!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:34 توسط فرشاد
|
دوستت دارم جیگر
دوست دارم نه به اندازه بارون چون روزی بند مياد.
دوست دارم نه به اندازه برف چون روزی آب ميشه.
دوست دارم نه به اندازه گل چون روزی پژ مرده ميشه.
دوست دارم به اندازه دنيا چون هيچ وقت تمام نميشه.
در انتظار چه خیالي هستی جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:59 توسط فرشاد
|
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.
خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.
خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.
خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت
هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:24 توسط فرشاد
|
نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند ...
نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند ...
عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.
زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .
گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .
گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .
عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .
اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ، می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .
در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .
در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...
عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .
هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .
عشق عشق است ، از بین نمی رود .
کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .
مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .
لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .
طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .
قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .
شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .
عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .
بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .
همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .
کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .
بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.
چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟
عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .
عشق فرشته ای است در لباس هوس ...
هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .
هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .
عشق طریق مخصوص به خود را دارد .
نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .
ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .
اگر چیزی را دوست داری ... بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .
عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .
اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .
عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .
زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .
دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن ... بله ، آن ها کامل می شوند ... اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .
دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .
علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها ... عشق است .
هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .
عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .
تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .
عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .
هر کجا که عشق هست زندگی هست .
جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .
توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک
عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .
عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفته است .
عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .
تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .
به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .
در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !
عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.
آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .
اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .
عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .
عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .
عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .
اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟
بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .
فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .
اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.
امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.
گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟
عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.
هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.
عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.
قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.
با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.
عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.
وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.
عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.
می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد.
عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).
عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.
قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.
عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟
کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.
وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.
معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.
عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.
عشق حقیقی ابدی است.
عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنانکه شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست.
تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.
به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.
شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.
عشق غذای روح است.
عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.
امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.
زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.
من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))
عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.
خدا عشق است.
عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.
با خودت و با عشق صادق باش.
صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:46 توسط فرشاد
|
تو یک بیگانه بودی و من این را حس نکردم
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
هیچ کس وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من٫ دیده ی بارانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی٫ غربت پنهانیم را حس نکرد
آن که با آغاز من مأنوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:16 توسط فرشاد
|
به یاده وجودت همیشه منتظرتم
می نویسم بانور در هوایی ازمهر کاغذی از پر گلهایسپید نه به یک بار و به ده بار، که هزاران، شاید می نهم در سبدی از گل نیلوفرو احساسدلم میسپارم بهدلقاصدکیتا برساند بهدلت تا بدانی دل من غرق تمناینگاهتوهنوز می نویسدشب وروز: « خوب نازنین من از همیشه تا هنوز دوستت میدارم!...»
يكي از راه مي رسه اونكه با عشق آشناست براي تنهاييام هديه دست خداست انگار از جاده مياد بوي خوب دامنش دليل بودن من لحظه رسيدنش
آشناي من بيا دل من تاب نداره چشم من انتظار روز و شب خواب نداره باصداي خنده هاش تو گوش زنگ مي زنه حسرت بودن اون سينمو چنگ مي زنه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:13 توسط فرشاد
|
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفس هایم نا تو را خوانم
کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
روزی که می گفتی من با تو می مانم
روزی که دانستی من بی تو می میرم
روزی که با عشقت بستی به زنجبرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که می میرم گفتی که می دانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:13 توسط فرشاد
|
دوستت دارم...........................
دوستت دارم بیشتر ازمعنای واقعی کلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!
دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق!
دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی!
دوستت دارم از تمام وجودم،با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بیشتر از آن چه تصور می کنی!
دوستت دارم چون چشمانت این حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم چون که یاری ام می کنی تا از این سیلاب زندگی
به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم!
دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!
دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمینان کلید قلب سرخ و پر از عشقت
را به من دادی!
دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش
پر از روشنایی می کند!
دوستت دارم چون تو اولین و آخرین معشوق من می باشی!
من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است،همیشه،همه جا
و هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت!
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اين گونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من
بی خبر از موج و از دريا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو اين زندگی زيبا نبود
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:22 توسط فرشاد
|
بار خدایا،نیرو و دلیری به من ده تا...
بار خدایا،نیرو و دلیری به من ده تا...
یاد بگیرم که چیزهای کوچک و بی اهمیت مرا عصبانی
و ناراحت نکند.
یاد بگیرم به چیزهای واهی و بیهوده نیندیشم.
یاد بگیرم چگونه فهم و درک خود را افزایش دهم.
یاد بگیرم گستره ی دیدم را وسیع کنم.
یاد بگیرم چگونه دل مردمان به دست آورم
یاد بگیرم که ارزش هر کس به شخصیت و انسانیت اوست
نه به ظاهر زیبایش.
یاد بگیرم هرگز هرگز در امور مردم دخالت نکنم.
یاد بگیرم هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر نکشم.
یاد بگیرم طاقت خود را افزایش دهم.
یاد بگیرم صبور باشم.
یاد بگیرم درباره ی موضوعی که راجع به آن اطلاعی ندارم هیچ وقت هیچ وقت سخن نگویم.
یاد بگیرم زبانم را کنترل کنم و بی موقع سخن نگویم.
یاد بگیرم خوب گوش فرا دهم.
یاد بگیرم خوب فکر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم.
یاد بگیرم هنگام ناراحتی دست به عمل نزنم.
یاد بگیرم که فاصله ی بین تلاش وکاهلی،
شجاعت وحماقت،شکست و پیروزی، زندگی و مرگ،
نفس و جهاد با نفس یک تار مو بیشتر نیست.
یاد بگیرم که چگونه یک انسان باشم.
الهی یاریم ده که بی شک به یاری تو محتاجم.
الهی یاریم ده تا شکوه یکتاییت را دریابم.
الهی یاریم ده که شکوه انسانیت را به پای نخوت نریزم.
الهی یاریم ده تا بندگیت کنم
سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از
دست بدي ولي
مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو
که دوستش داري از دست ندي
مهم نيست چند بهار در کنارهم زندگي کنيم باور کنيد
مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در
پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند
لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و
همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم
هرگزدنبال كسي نباش كه بتوني بااون زندگي كني,
بلكه دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:20 توسط فرشاد
|
عشق این است
عشق این است که تو خود تشنه باشی و همه یک جرعه آبی که برای
خوردن داری به چشمانه خستت بزنی تا وقتی معشوقت میاد بیدار باشی.
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من بی دل چه تمنا داری
در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس جان دادم صیاد آزادم نکرد
من نخواستم که آزادم کند
بلکه در کنج قفس همدلی یارم کند
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:23 توسط فرشاد
|
آن روز که عاشـقانه خلــوت کردیم
آن روز که عاشـقانه خلــوت کردیم
تا عمق وجود خود عزیــــمت کردیـم
تا سهـم حیــات ما مســـــاوی باشـد
ما هر چه که داشتیـم قســمت کردیـم
تقصیــر کسی نیسـت که اینگـونه غـریبیـــم
شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیریــــم
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشـد که نبـاشیـم و بداننــد که بودیــم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:44 توسط فرشاد
|
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميش?نه
دنبال یه درختم تا روش بنویسم که دوست دارم
دنبال یه درخته بزرگ و زیبام که روش برات بنویسم که چقدر عاشقتم
آره میخوام برات بنویسم تا بری و اون درختو ببینی و یاد من بیفتی
تا بفهمی که چقدر دوست دارم
هر کی که معنی هرفامو می دونه نظر یادش نره
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من اگر دراین خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:46 توسط فرشاد
|
گفتی.........
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:5 توسط فرشاد
|
به آسمان تاریک وسرد رفتم
امشب به آسمان رفتیم
به آسمان تاریک وسرد رفتم
سرد سرد بود
مثل بی اعتمادی
مثل لجبازی
از پناه بی پناهان خواستم
خواستم پناهم دهد...
جوابی نداد،بر گشتم
گونه هایم تر شد،
چشمانم بارانی...
دیدگانم دیگر نگاه نمی کنند،
به روی تو که رنجاندمت
آری من دگر نمی توانم برگردم
تازمانی که تو مرا...
ببخشی
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:6 توسط فرشاد
|
اگر دلت را شکستم به عمد نبود.
اگر دلت را شکستم به عمد نبود.
دلم شکستن دلي را بلد نبود.
نه عاشق بودم نه رسمش را ميدانستم.
من فقط تورا ديده بودم تورا ميخواستم.
شعرهايم قبل تو نور نداشت شور نداشت.
رديفهاي شعر من لياقت اينهمه نور نداشت.
منت گذاشتي شبي مرا به قلب پاک خويش راه دادي.
همانشب درونم نهيب زد مبادا روزي ترا بخواهم زيادي.
دل ساده من خبرنداشت نميتواني مال من شوي.
برايم آرزويي بود که روزي چو شمع در خانه ام روشن شوي.
توراشناخته نشناخته باورت کردم در قلبم تو را خانه دادم.
آن نهيب درونيم آن همه حرف و قول رفت از يادم.
دست من نبود تو پاک بودي که من عاشقت گشتم.
اينرا در هر کاغذ و برگ و نامه اي هزار بار نوشتم.
هنوز بوي عطر دستانت در چارچوب قلب شکسته ام مانده است.
ميدانم هنوز چشمانت آخرين نوشته هاي مرا نخوانده است.
پري شدم در دلم عکست را کشيدم و شيشه اي عشق ورزيدم.
گفتي از تو پراحساستر هيچکسي نديدم.
از تو هيچ نخواستم آغوش خياليت هر آنچه ميخواستم به من ميداد.
فغان از آنروز که بگويي پري تو رفته اي از ياد.
صبح فردا به انتظارم تا با طلوع خورشيد دوباره پيش من برگردي.
خدارا چه ديدي شايد يکروز در خانه مرا هم زدي
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:56 توسط فرشاد
|
اي خــــــــــــــدا...........
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+- اي خــــــــــــــدا............ آنکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت.... در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار..........
چه جوابم بدهي ... چه جوابي ندهي چه مرا ياد کني... چه براني از خود من تو را ميخواهم چه تو باشي يانه تو مجازات مني .. به عذابي شيرين
تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:24 توسط فرشاد
|
وقتي با خنده از خواب بلند ميشي بدون که يه عاشقي وقتي تو آينه کسي رو بجز خودت ديدي بدون که يه عاشقي وقتي با عجله و بدون اينکه چيزي بخوري از خونه رفتي بدون که يه عاشقي وقتي که پله ها رو ? تا ? رفتي پايين بدون که يه عاشقي وقتي تو خيابون آواز خوندي و رقصيدي بدون که يه عاشقي وقتي يه گل رز خريدي بدون اينکه بوش کني بدون که يه عاشقي وقتي روي صندلي پارک برعکس همه مي شيني بدون که يه عاشقي وقتي يه گل رز رو بوييدي و دادي به کسي بدون که يه عاشقي وقتي با تمام وجودت گفتي دوستت دارم بدون که يه عاشقي وقتي که عکسش رو روي يه درخت پير کشيدي بدون که يه عاشقي وقتي بخاطر يه سکه به همه روانداختي بدون که يه عاشقي وقتي بهت گفت دوستت داره بدون که يه عاشقي وقتي به اون فکر ميکني بدون که يه عاشقي وقتي باهات دعوا مي کنه و راحت دلت رو ميشکونه بدون که يه عاشقي وقتي خيابونها رو بدون اونکه بشماريشون طي کردي بدون که يه عاشقي وقتي روي همون صندلي مثل همه نشستي بدون که يه عاشقي وقتي اون گل رز رو نبوييده پر پر کردي بدون که يه عاشقي وقتي اون تنه درختي رو که عکسش رو روش کشيدياز بين بردي بدون که يه عاشقي وقتي به خودت دروغ ميگي که دوستش نداري بدون که يه عاشقي وقتي شام نخورده ميري تو رختخواب بدون که يه عاشقي وقتي با گريه مي خوابي بدون که يه عاشقي مثل من که يه عاشقم بدونه معشوق
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:13 توسط فرشاد
|
بیشتر عاشق شدن رو تو بیا یادم بده
گل سرخ بوسه رو رو لبای من بزار
از رو شونم سرتو تا که هستم بر ندار
با عاشق دیوونه خود اینقده بازی در نیار
ای گل من دوست داشتن و تو بیا یادم بده
بیشتر عاشق شدن رو تو بیا یادم بده
با من از عشق بگو تا عاشق تر بشم
تا من رسوا تر از این دل بسپارم
که من در پای تو خودم جان بگذارم
شیرین شیرین من از دل حرفی بزن
تنها تنها تو بمون در رویایم
که مهتابی باشی تو در این شب هایم
قربون راه رفتنت مثه گل خندیدنت
قربون ناز و عدات قهر و آشتی با منت
چه قشنگه گم شدن توی چین پیرهنت
ای گل من دوست داشتن و تو بیا یادم بده
بیشتر عاشق شدن رو تو بیا یادم بده
تـوی قـفـس اسـیـرن بـازم دوتا قـنـاری
یـاد تـو افـتـادم و اون عـکـس یـادگاری
یـادت مـیـاد مـیگـفـتی برای من میمیری
خـدا رو شکر زنده ای اما دوستم نداری
قـناری هـا میخـونن واسه دل مـن و تو
تو لحنشون چه پیداست قصه بی قراری
تـو قـفـسـن ولیکـن باز یه کـمی میترسن
یــه وقـتی از راه بـیـاد پـرنـده شـکـاری
حالا چقدر گذشته از اون روزهای رنگی
سـخـتتـه دیـگـه انـگار اسـم مـنـم بـیاری
برای آخـرن بـار قـبـل از خـدا نـگه دار
بـرات دعـا مـیکـنـم خـوش بـاشی وبهاری
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 17:29 توسط فرشاد
|
این قدر دوست دارم ...
حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور كنم سلام كنم لبخند تو را در باران مي خواستم مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو به دريا بريزم
دوباره متولد شوم دنيا را ببينم
نامم را فراموش كنم دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم كلمات ديروز را امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم تا زنده شوم
با تشکر از تنها یار تنهاییم
این قدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره
تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره
این قدر دوست دارم دیوونه بازی می کنم
کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم
قیمت چشمای تو قلب من اندازه نیست
واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست
این قدر دوست دارم حوصلت رو سر میبرم
یه روزی نیاد بگی دیگه تو رو دوست ندارم
ساعت دیدنه تو صدای من در نمیاد
آره تقصیر من دوست دارم خیلی زیاد
این قدر دوست دارم شماره ها خسته می شن
تا نهایت می رن و با چشم تو بسته می شن
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 17:27 توسط فرشاد
|
I LOVE YOU
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 2:38 توسط فرشاد
|
لحظه دیدار یار
لحظه دیدار یار لحظه دیدار یاری که مدت هاست در قلبم نشسته است و با محبت و عشق خودش مرا زنده نگه داشت است لحظه زیبایی است.... لحظه ای که چشمان زیبایش را از نزدیک خواهم دید و با همان دو چشمم به او خواهم گفت هنوز هم دیووانه اش هستم! دو چشم ، دو دستی که منتظرند درون دستهای گرم یار قرار بگیرند ، و قلبی که هر لحظه تپش آن تندتر و تندتر میشود! یک نگاه پر از معنا ! نگاهی که بوی باران را میدهد ، نگاهی که بوی عاشقی را میدهد و نگاهی که تنها به چشمهای یار دوخته شده است! به انتظار آن لحظه مینشینم ، شاید انتظار شیرینی باشد چون خونی دوباره در رگهایم جاری خواهد شد و شاید دیدار من با او تضمین امید به زندگی برایم باشد! هیچ لحظه ای زیباتر از این لحظه نیست که لحظه ای چشمانم در چشمهای یارم طلسم شوند... دو چشم خیس ، دو چشم عاشق و دو چشمی که داستان عاشقی را آغاز کردند! آری با یک نگاه عاشق هم شدیم و یک نفس نیز تا پایان عاشق خواهیم ماند! میخواهم دستانش را بگیرم و دوباره در چشمانش نگاه کنم ، سکوتی کنم ، چشمانم را در چشمانش طلسم کنم ، اشکی بریزم و با تمام وجود و با صدای آهسته بگویم که خیلی دوستت دارم میخواهم دوباره عهد ببندم که تا ابد مجنون او باشم ، عهد ببندم که قلبش را هیچ وقت به او باز نگردانم.... لحظه زیبایی است لحظه دیدار با یار! دیدار با کسی که زندگی من هست ، خوشبختی من هست و امید به زنده بودن من هست! من دنیایم را خواهم دیدم ، آن لحظه است که من خوشبختی ام را میتوانم با تمام وجود احساس کنم
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 2:26 توسط فرشاد
|
عاشق ترينم
عاشق ترينم
نميدانم ابراز عاشقي غير از آنکه به آن که دوستش داري وفادار باشي و صادق ،
چگونه است اما ميدانم که من عاشق ترينم....
نمي دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ،
مجنون تر از يک عاشق ديوانه ولي ميدانم که من مجنون ترينم
نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي
آنکه دوستش داري دلتنگ شوي اما ميدانم که من دلتنگترينم.....
نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که در
گرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند اما ميدانم که من
خوشبخترينم...
نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟
آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....
نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هاي
عاشقي را سپري کنم اما بدان که من داناترينم...
نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بي
حوصله مي شود ؟ آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 2:23 توسط فرشاد
|
نسترن دوستت دارم
نسترن عشق قشنگم تولدت مبارک
سلام به تمام اهالی
سوگند عشق
راستش امروز یه روز خیلی قشنگ و دوست داشتنی
واسه من هست اخه امروز روز
میلاد
تنها ترین رفیق روزهای تنهایم تنها مونس و همدم
و یارم عشقم تمام وجودم نسترن هست
.
نسترن عزیز دلم تولدت مبارک
.
خیلی خیلی دوست دارم
.
امیدوارم
120 سال زنده باشی.
این مطلب رو هم تقدیم میکنم به گل همیشه بهارم
سارا و همه اونای که یه نفر رو مثل من تا پای جون دوست دارن
.
خیلی دوستت دارم
قلبی شکسته ، نا امید و خسته داشتم ، از آن قلب، تنهایک ویرانه بر جا مانده بود! کسی وارد آن ویرانه نمیشد ، قلبش را به آن ویرانه هدیه نمیداد! دیگر هیچ احساسی از عشق در آن قلب شکسته نبود و دیگر هیچکس هیچ امیدی به عاشق شدن آن قلب نداشت! آن ویرانه سرخ دیگر نه همدمی داشت و نه همدلی ! نه همصدایی داشت و نه همزبانی!
تو آمدی و افتخار دادی که به قلب سوخته من بیایی ! آمدی و افتخار دادی که قلب مهربانت را به قلب شکسته من هدیه دهی! آمدی و با مهر و محبت خودت مرا دگرگون کردی ، قلبم را تبدیل به باغ آرزوها کردی ، با آن محبت و عشق خودت مرا عاشق خودت کردی..... با آمدنت تمام امید ها و آرزوهایم زنده شدند و دوباره آهنگ دلنشین عشق در قلبم نواخته شد و قناری پر شکسته دلم دوباره در آسمان آبی قلبم به پرواز در آمد.... عزیزم اینک که مرا از آن سیبلاب غم و نا امیدی نجات دادی بیشتر از هر کسی و بیشتر از هر عشقی تو را دوست میدارم ، بیشتر از کلام مقدس دوست داشتن و بیشتر از هر آرزویی تو را دوست میدارم....
تا آخرین لحظه زندگی ام به تا وفادار خواهم بود و قدر تو را خواهم دانست . ... به تو که تنها امید منی و به تو که امید هایم را دوباره زنده کردی افتخار میکنم و با صداقت ، یکدلی و یکرنگی میگویم که خیلی دوستت دارم آری اینبار خیلی بیشتر از همیشه دوستت دارم عزیزم.... دوستت دارم برای تو کم است ، خیلی خیلی تو را دوست میدارم ! با آمدنت رویاهایی که حتی تصور آن در خواب نیز برایم دشوار بود به حقیقت تبدیل شدند و منی که تنهایی در جاده های خسته و خالی هیچ امیدی برای رسیدن به پایان جاده نداشتم به مقصدم که همان قلب مهربان و عاشق تو بود رسیدم..... عزیزم! ای فرشته نجات این قلب شکسته من ،.... خیلی دوستت دارم
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 2:21 توسط فرشاد
|
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
عطـر زرد گــل ياسـو نـمي خــوام
نـمره ي بيست كلاسو نمي خـوام
من فقط واسه چشم تو جون ميدم
عاشـقـاي بـي حواسو نمـي خـوام
عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
دوره گـرد گـل فـروشـو نـمـي خـوام
اونــي كه چــشـاش به رنگ عــسـله
مـجنون خـونـه به دوشــو نـمي خوام
من كسي با قد رعنا نـمي خـــوام
چشاي درشت و گيرا نمي خـــوام
دوست دارم قايق سواري رو ولـي
جز تو از هيچكسي دريا نمي خوام
موهاي خيلي پريشون نمي خوام
آدم زيـادي مـجـنــون نـمـي خـوام
مــي دوني چــشـم منـو گرفتي و
جز تو هيچي از خدامون نمي خوام
چشم شرقي سياه و نـمي خوام
صورتــاي مثل ماهــو نمي خــوام
آخه وقتي تو تـو فــكر مـن باشـي
حـق دارم بگم گنـاه و نـمـي خوام
شــعــراي ســاده و تــازه نــمــي خوام
اون كه ميـــگه اهـــل ســازه نمي خوام
من دلم مي خواد فقط تورو داشته باشم
واســـــه ايـــنـم اجـــازه نــــمــي خــوام
سفـــر دور جــهانــو نــمـي خــوام
رنــگـاي رنــگـين كمانو نمي خـوام
لحظه وساعت عمــر مــن تـــويـي
تو كه نيستي من زمانو نمي خوام
آذر و خـرداد و تيــر و نــمــي خوام
آدماي ســر به زيــر و نــمي خوام
مـن خـودم تــو چــشم تــو زندونيم
حــق دارم بگم اسير و نمـي خوام
حرف خيلي عاشــقونه نمــي خـوام
دل رســوا و ديــوونــه نــمــي خـوام
يا تـــو يـــا هــيــچـــكــس ديگه بخـدا
خدا هم خودش مي دونه نمي خوام
خـــرداد و ارديبهشت و نمــي خـوام
بي تو من اين سرنوشتو نمــي خوام
يكي پرسيــد اگـــه آخــــرش نشـــه
گفتـــــم بــــــــه درک بــذار نــــشــه
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نفســــم تـــويـــي هوا رو نمي خوام
مـــنو بــاش شعرو نوشتم واسـه كي
تويـــي که گــفتــي تو رونمـي خـوام
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 2:11 توسط فرشاد
|
×دوستت دارم ای تک دانشجوی دانشکده قلبم×
عشق من دوستت دارم ، تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های سخت و بلند زندگی بدون توقف برم و خستگی راه رو تا وقتی که با منی حس نکنم.
عشق من دوستت دارم. به همون اندازه که ستاره ها و ماه ، آسمون رو دوست دارن و به بودنش نیازمندن ، به بودنت نیازمندم.
عشق من دوستت دارم، تا حدی که لرزش انگشتام بهم قدرت نوشتن و لبهام قدرت بیان این حس رو نمیدن.
عشق من دوستت دارم. به همون اندازه ای که سوختن چوب در آتش دردناکه ، دوری از تو برام سخت و زجر آوره.
عشق من دوستت دارم.تا حدی که میخوام اونقدر گریه کنم و فریاد بزنم تا ثانیه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بیشتری روی صفحه ی روزکار حرکت کنن تا روز دیدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت رو حس کنم.آغوشی که میدونم مدتهاست برام باز مونده و انتظارم رو میکشه.
عشق من دوستت دارم.به همون اندازه که آب از خشک شدن میترسه ، من از اینکه روزی ازمن دلگیر بشی و تنهام بذاری ،میترسم.
عشق من دوستت دارم ،تاحدی که با نفسهام درونم رخنه کردی و تموم سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه ای گرفتن.
عشق من دوستت دارم. تا حدی که حد نداره دوستت دارم.
به خدا دیگه نمیدونم چه جوری بهت بگم دوستت دارم.
من با تو زنده ام همسفر من . . . می پرستمت.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 2:55 توسط فرشاد
|
اگر دبیر ............بودم
اگر دبیر بودم ...
اگر دبیر دینی بودم میدانستم که بعد از خدا باید تو را پرستید
اگر دبیر ریاضی بودم میدانستم که شعاع نگاهت چگونه از قلبم می گذرد
اگر دبیر شیمی بودم وجودم را چنان در وجودت حل می کردم که با هیچ فرمولی نتوان آن را تجزیه کرد
اگر دبیر تاریخ بودم روی عاشقان چنان خط بطلان می کشیدم که دیگر جز ما کسی نتواند عاشق شود
اگر دبیر جغرافیا بودم میدانستم که خوش آب و هواترین منطقه جهان آغوش گرم توست
اگر دبیرزیست بودم میدانستم که عامل واقعی عشق چشم انسان است
اگر دبیر ورزش بودم می گفتم که عشق مانند توپ فوتبالی است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند
اگر دبیر انگلیسی بودم همه جا فریاد می زدم:
Love you Nastaran
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 2:51 توسط فرشاد
|