با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:54 توسط فرشاد
|
بابا نظر بدین دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا نظر بدین دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:9 توسط فرشاد
|
تقدیم با عشق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:6 توسط فرشاد
|
اّمدي چه زيبا...
گفتم دوستت دارم چه صادقانه...
پذيرفتي چه فريبانه...
اغوشم برايت باز شد چه ابلهانه...
با تو خوش بودم چه كودكانه...
همه چيزم شدي , چه زود...
به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي, چه ناجوان مردانه...
نيازمندت شدم , چه حقيرانه ...
واژه ي غريب خداحافظ به ميان اّمد, چه بي رحمانه...
و من .....
سوختم , اّه , چه عاشقانه...
...**ولي هنوز هم دوستت دارم**....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:52 توسط فرشاد
|
به یاد و به یاریت ای عشق مطلق
مشنو از نی نی نوای بی نواست بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه داور شود
خدایا به من بیاموز که عشق را پاس بدارم وچهره دل انگیز آن را به شایبه های جسمانی نیالم
.خدای من به من کمک کن تا بین عشق و هوس مرزی قایل شوم وبا نیروی لا یتناهی عشق هم وجود خود
وهم وجود محبوب خود
را از پلیدی ها و نا پاکی ها دور سازم .
به یاد و به یاریت ای عشق مطلق
خدایا مالک الملکاتو در هر عالمی شاهی تو را دارم چه غم دارم ز حال من تو آگاهی
به یاد و به یاریت ای عشق مطلق
خدایا مالک الملکاتو در هر عالمی شاهی تو را دارم چه غم دارم ز حال من تو آگاهی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:33 توسط فرشاد
|
نه تمنای زیادی نیست
نه تمنای زیادی نیست
همین که هستی
همین که باشی
همین که بوی خوش عشق را
با گل وجودت در گستره دلم می پراکنی
کافی است
از دوست به جز دوست تمنایی نیست
شاد باش ای طلایی ترین خوشه ی گندم زار عشق
شاد باش که به شادیت شادم
و به اندوهت-که خدا هرگز نصیب نکند-غمگین
فقط
آن چه را که از من به یغما برده ای
نیکو پاس بدار
با سپاس از لیلای عزیزم که با این نجوای عاشقانه خود - مهردادش را بار دیگر شرمنده کرد
نه تمنای زیادی نیست
همین که هستی
همین که باشی
همین که بوی خوش عشق را
با گل وجودت در گستره دلم می پراکنی
کافی است
از دوست به جز دوست تمنایی نیست
شاد باش ای طلایی ترین خوشه ی گندم زار عشق
شاد باش که به شادیت شادم
و به اندوهت-که خدا هرگز نصیب نکند-غمگین
فقط
آن چه را که از من به یغما برده ای
نیکو پاس بدار
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:28 توسط فرشاد
|
گفتم:.....................................گفتا:
گفتم: تو شيرين منی... گفتا: تو فرهادی مگر؟... گفتم: خرابت می شوم... گفتا: تو آبادی مگر؟... گفتم: ندادی دل به من... گفتا:تو جان دادی مگر؟... گفتم: ز کويت می روم... گفتا: تو آزادی مگر؟... گفتم: فراموشم نکن... گفتا: تو در يادی مگر؟..
*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:18 توسط فرشاد
|
يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:11 توسط فرشاد
|
و عشق..........
گل من گریه مکن
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غممن دریاست گل من گریه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گویاست از نگهکردنت احوال تو را می دانم دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست من و تو میدانیم چه غمی در دل ماست گل من گریه مکن، اشک تو صاعقه است تو بهرشعله، چشمان ترم می سوزی بیش از این گریه مکن، که بدین غمزدگی بیشترم میسوزی گل من گریه مکن، من چو مرغ قفسم تو در این کنج قفس بال و پرم میسوزی گل من گریه مکن، که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک توداند غم من دریاست دل به امید ببند نا امیدی کفر است چشم ما برفرداست ز تبسم مگریز درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...
با این همه بارانی که باریده است
هنوز این پنجره باز مانده و هنوز
آن پرنده سرگردان به خانه
باز نگشته است
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:32 توسط فرشاد
|
وقتيكه عاشق چشمات شدم....
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست * وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم*وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم *لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم *هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:52 توسط فرشاد
|
خیال نکن که گریه هات ، قلبشو عاشق می کنه
خیال نکن که گریه هات ، قلبشو عاشق می کنه
اینقده آزارش نده ، با هق هقت دق می کنه
بذار محبت تو رو ، از توی چشمات بخونه
جلوی راهشو نگیر ، اگه خودش خواست می مونه
اونو تو دستات نگیری ، که مثل برف ها آب میشه
اگه می خوای نگاش کنی ، ببینش از پشت شیشه
وقتی باهات قهر می کنه ، انگاری دنیا تار میشه
وقتی که آشتی می کنه ، فکر می کنی بهار میشه
قشنگ و ناز و خوشگله ، اون گل گلدون دله
چیزی نگو خوب می دونم ، که داشتنش چه مشکله
نازک تر از برگ گله ، نگو که قلبش آهنه
با یه نگاه نابجا ، ببین چه ساده میشکنه!!!
شاعر : شایا تجلی
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:47 توسط فرشاد
|
اگه بگم که.............
اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات
بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هرنفسم تنها تويي اگه
بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه
مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني ميشي برام خاطره ي
شبهاي بي سحر؟ ميشي برام ستاره ي راه سفر؟ ولي بدون هر جا باشي
يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشی
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:34 توسط فرشاد
|
عشق يعنی ........
و آن زمان که عاشق مي شوي و مي داني که عشقي هست و باور داري کسي که تو را
دوست دارد و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند در آن
لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست و آن
زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست و تو
تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي
قدم مي زني تنها اوست که به تو
آرامش خيال مي دهد..... !
عشق يعنی راه رفتن تا سحر عشق يعنی گريه های بی ثمر عشق يعنی لحظه های بی کسی عشق يعنی دوری و دلواپسی عشق يعنی دوری از زيباترين غربت مطلق به روی اين زمين عشق يعنی دستهای باز تو عشق يعنی با تو در پرواز تو عشق يعنی يک دل تنگ و غريب عشق يعنی دختری پاک و نجيب عشق يعنی چشمهای مست او نامه هايم در فشار دست او عشق يعنی شعرهای سوخته عشق يعنی شمع نا افروخته عشق يعنی تا ابد در راه او تا هميشه يک جهان گمراه او عشق يعنی دردهای بی شمار عشق يعنی عاشق و فصل بهار عشق يعنی خسته ام از بی کسی کی به داد اين دل من می رسی؟ عشق یعنی سین و آ همراه ناز عشق یعنی سوی کوی او نماز عشق یعنی نامه های بی جواب عشق یعنی دیدن و بوئیدن او حین خواب
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:28 توسط فرشاد
|
اگر ابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش کنند............
اگر ابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش كنند
اگر خورشيده درخشان درخشيدنش را فراموش كند
اگر ماه فروزان تابيدنش رافراموش كند
اگر مادري حق فرزندش را فراموش كند
اينو بدون كه من هرگزفراموشت نخواهم كرد
بگذار بگويم كه دوستد دارم و هميشه خواهم داشت
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:36 توسط فرشاد
|
عشق
عشق
آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای
دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای
و آهی از دل نکشيده ای؟؟
به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای
و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟
چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ،
لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟
عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که
قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.
دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد
بخشش را در تپش قلب او شنيد..
عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست.....
و عاشقی بس زيباست
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:15 توسط فرشاد
|
هیچ نبودم .........
هیچ نبودم هیچ نبودم هیچ نداشتم پیش از اینکه عاشقت باشم پیش از اینکه دوستت بدارم . بی تو بی اهمیت و بی نام در خیابانهای مشکوک و مرد به استنشاق هوای انتظار به اتلاف خویش لحظه ها را قربانی می کردم. بی تو در اتاقی پر از خاکستر در مجلسی که ماه به گودالش فرو می افتاد و در انبارهائی که واژه "گم شو" را غر می زدند. می زیسته ام. همه چیز گنگ و خاموش دستگیر و متروک و پو سیده و فاسد می نمود آنها، متعلق به شخص دیگری بودند متعلق به "هیچ کس" . تا تو آمدی با فقرت و زیبائی ات وبا هدایائی که خزانم را کامل می کرد
گنه كردم گناهي پر زلذت كنار پيكري لرزان ومدهوش خداوندا نمي دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم به چشم پر ز رازش دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهشهاي چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روي لبهايم هوس ريخت ز اندوه دل ديوانه رستم فرو خواندم به گوشش قصه عشق تو را مي خواهم اي جانانه من تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش تو را اي عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در ميان بستر نرم بر روي سينه اش مستانه لرزید
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:2 توسط فرشاد
|
دوستت دارم به 110 زبان
1> English - I love you 2> Afrikaans - Ek het jou lief 3> Albanian - Te dua 4> Arabic - Ana behibak (to male) 5> Arabic - Ana behibek (to female) 6> Armenian - Yes kez sirumen 7> Bambara - M'bi fe 8> Bangla - Aamee tuma ke bhalo aashi 9> Belarusian - Ya tabe kahayu 10> Bisaya - Nahigugma ako kanimo 11> Bulgarian - Obicham te 12> Cambodian - Soro lahn nhee ah 13> Cantonese Chinese - Ngo oiy ney a 14> Catalan - T'estimo 15> Cheyenne - Ne mohotatse 16> Chichewa - Ndimakukonda 17> China - Wo ai ni 18> Corsican - Ti tengu caru (to male) 19> Creol - Mi aime jou 20> Croatian - Volim te 21> Czech - Miluji te 22> Danish - Jeg Elsker Dig 23> Dutch - Ik hou van jou 24> Esperanto - Mi amas vin 25> Estonian - Ma armastan sind 26> Ethiopian - Afgreki' 27> Faroese - Eg elski teg 28> Farsi - Doset daram 29> Filipino - Mahal kita 30> Finnish - Mina rakastan sinua 31> French - Je t'aime, Je t'adore 32> Gaelic - Ta gra agam ort 33> Georgian - Mikvarhar 34> German - Ich liebe dich 35> Greek - S'agapo 36> Gujarati - Hoo thunay prem karoo choo 37> Hiligaynon - Palangga ko ikaw 38> Hawaiian - Aloha wau ia oi 39> Hebrew - Ani ohev otah (to female) 40> Hebrew - Ani ohev et otha (to male) 41> Hiligaynon - Guina higugma ko ikaw 42> Hindi - Hum Tumhe Pyar Karte hae 43> Hmong - Kuv hlub koj 44> Hopi - Nu' umi unangwa'ta 45> Hungarian - Szeretlek 46> Icelandic - Eg elska tig 47> Ilonggo - Palangga ko ikaw 48> Indonesian - aku cinta kamu 49> Inuit - Negligevapse 50> Irish - Taim i' ngra leat 51> Italian - Ti amo 52> Japanese - Aishiteru 53> Kannada - Naanu ninna preetisuttene 54> Kapampangan - Kaluguran daka 55> Kiswahili - Nakupenda 56> Konkani - Tu magel moga cho 57> Korean - Sarang Heyo 58> Latin - Te amo 59> Latvian - Es tevi miilu 60> Lebanese - Bahibak 61> Lithuanian - Tave myliu 62> Malay - Saya cintakan mu / Aku cinta padamu 63> Malayalam - Njan Ninne Premikunnu 64> Mandarin Chinese - Wo ai ni 65> Marathi - Me tula prem karto 66> Mohawk - Kanbhik 67> Moroccan - Ana moajaba bik 68> Nahuatl - Ni mits neki 69> Navaho - Ayor anosh'ni 70> Norwegian - Jeg Elsker Deg 71> Pandacan - Syota na kita!! 72> Pangasinan - Inaru Taka 73> Papiamento - Mi ta stimabo 74> Persian - Doo-set daaram 75> Pig Latin - Iay ovlay ouyay 76> Polish - Kocham Ciebie 77> Portuguese - Eu te amo 78> Romanian - Te ubesk 79> Russian - Ya tebya liubliu 80> Scot Gaelic - Tha gra\dh agam ort 81> Serbian - Volim te 82> Setswana - Ke a go rata 83> Sign Language - ,\,,/ (represents position of fingers when signing 'I Love You') 84> Sindhi - Maa tokhe pyar kendo ahyan 85> Sioux - Techihhila 86> Slovak - Lu`bim ta 87> Slovenian - Ljubim te 88> Spanish - Te quiero / Te amo 89> Swahili - Ninapenda wewe 90> Swedish - Jag alskar dig 91> Swiss-German - Ich lieb Di 92> Tagalog - Mahal kita 93> Taiwanese - Wa ga ei li 94> Tahitian - Ua Here Vau Ia Oe 95> Tamil - Nan unnai kathalikkiraen (edited by Renga) 96> Telugu - Nenu ninnu premistunnanu 97> Thai - Chan rak khun (to male) 98> Thai - Phom rak khun (to female) 99> Turkish - Seni Seviyorum 100> Ukrainian - Ya tebe kahayu 101> Urdu - mai aap say pyaar karta hoo 102> Vietnamese - Anh ye^u em (to female) 103> Vietnamese - Em ye^u anh (to male) 104> Welsh - 'Rwy'n dy garu 105> Yiddish - Ikh hob dikh 106> Yoruba - Mo ni fe 107> Batak - Holong rohaku tu ho (update by daulat) 108> Surabaya - aku tresno kara koe (Edited by Kent) 109> Hakka - Ngai oi Ngi (update by Kent) 110> Hokien - Wa ai Lu (update by Kent)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:57 توسط فرشاد
|
من عشق را در تو
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:54 توسط فرشاد
|
روی یک طاقچه سنگی.................
روی یک طاقچه سنگی،میون دو قاب رنگی
بودن منو تو با هم،داره تصویر قشنگی
عکس تو تُو قاب خاتم،در حصار خالی از غم
حتی در مرگ تن من،نمیگیره رنگ ماتم
عکس من بر عکس تو عاشقترینه
چون هنوزم عاشق تو نازنینه
الهی هرکی منو بی تو ببینه
مثل من به خاک دلتنگی بشینه
قلب من عاشق ترینه، قلب من عاشق ترینه
فرق من با تو همینه،فرق من با تو همینه
تو در اوج بی خیالی،فارق از رنج و ملالی
نمیدونی قلب عاشق ، داره با تو شور و حالی
نمیده ناز نگاهت،به من خسته مجالی
تا بشینم در کنارت،حتی در یه قاب خالی
عکس من بر عکس تو عاشق ترینه
چون هنوزم عاشق تو نازنینه
الهی هر کی منو بی تو ببینه
مثل من به خاک دلتنگی بشینه
قلب من عاشق ترینه
فرق من با تو همینه
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:33 توسط فرشاد
|
غم غربت
ای دل چرا به روی من در وا نمی کنی رحمی بر این مســـافر تنها نمی کنی
با آن که در گــــــلوی من فریادها شکست در گوشه ای نشسته ای لب وا نمی کنی
در شعله های سرکش عشقم نشسته ای
وز آه سـینه سوز مــــــن پــــــروا نمی کنی
هفت آسمان مصیبت است آوار بر سرم در حــــیرتم که از چه رو غوغا نمی کنی
از بس فضای سینه ام تاریک گشته است
راهــــی به سوی روشنی پیدا نمی کنی
با این هـــــــمه بهانه با من بـگو چرا امشب بساط گریه را بر پا نمی کنی
ای همزبان زخمها ای اشک من توهم
درد نــــهفته مرا افشــــــــا نمی کنی
دستی به روی گونه زردم نمی کشی باغ خزان کشیده را احــــیا نمی کنی
در این سکوت سنگی ام جاری نمی شوی
این ســـــــنگ را روانه دریــــــــا نمی کنی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 20:44 توسط فرشاد
|
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:27 توسط فرشاد
|
زمانی که....
زمانی می انديشم که تو را دوست دارم
........
زمانی رنج بردم که شايد مرا دوست نداشته باشی
..........
زمانی احساس می کنم که مرا دوست می داری............در اين هنگام
است که خود را خوشبخت حس می کنم!زمانی که در برابر تو هستم
فکر می کنم تو برايم بی تفاوتی
!
و اما همينکه از تو دور ميشوم غم تنهايی بر من غلبه ميکنه
!
و زمانی احساس می کنم تمام وجودم در تو خلاصه می شود؟
و دوريت برايم طاقت فرساست و بلاخره
.......
زمانی احساس ميکنم که شايد ديگری وجود داشته باشد که تو را دوست بدارد
در آن وقت است که به او حسد ميبرم و آنزمان است که احساس ميکنم معبد عشق من که در قلب
تو جای داشته در قلب کس دیگری بوده و اوتو را دوست داشته است
.
نوشته شده در جمعه بيست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:21 توسط sss |
دیدار
تمنای عاشق
تمنای عاشق آن را که جفا جوست، نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست از دوست به جز دوست نمی باید خواست
آنکه سودا زده چشم تو بوده است منم
وانکه از هر مژه صد چشمه گشوده است منم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:58 توسط فرشاد
|
کاش یا رب............
کاش یا رب آشنایی ها نبود
یا به غبالش جدایی ها نبود
یا که او با من نمی شد آشنا
یا که او را از من نمی کردی جدا
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:48 توسط فرشاد
|
اون موقعی که .........
اون موقعی که تن یخ زده منو توی حجم خاک سرد گذاشتن
اون موقعی که چشمام دیگه رو به چشمای معصومت باز نمی شه
اون موقعی که دیگه کسی منتظرت نیست
اون موقعی که هیچکی بهت نمی گه دوستت دارم
اون موقعی که دستای سردت گرمی دستامو کم داره
اون موقعی که دستام یخ زده و گرمایی نداره
اون موقعی که تنهایی و کسی پیشت نیست
اون موقعی که دنبال یه قلب پاک میگردی و نمی تونی پیدا کنی
اون موقعی که دلت گرفت می خواستی با یه نفر درد دل کنی
اون موقعی رو به یاد بیار که من همیشه چشم به راهت بودم
اون موقعی رو به یاد بیار که همیشه بهت میگفتم دوستت دارم
اون موقعی رو به یاد بیار که دستای گرمم دستای سردت رو گرم میکرد
اون موقعی رو بیاد بیار که چطور برات درد دل میکردم
ولی افسوس...
دیگه تن بی روحم گرمایی نداره که به تو ارزونی کنه
دیگه چشام برای همیشه بسته شده نمی تونه نگات کنه
دیگه لبای سرد و سفیدم نمی تونه بهت بگه دوستت دارم
ولی بدون که روحم از اون بالا نگاهت می کنه بهت میگه هنوز عاشقت هستم
نترس گرچه جسمم زیر خاکه ولی روحم باهاته
من هنوز منتظرم هر موقع خواستی میام به خوابت
یادته دستامو محکم توی دستات میگرفتی و آروم میبوسیدیشون
حالا دستاتو میگیرم توی دستام و آروم میبوسمشون
یه وقت نبینم ناراحتی من طاقت ناراحتیتو ندارم
ازت خداحافظی نمی کنم چون همیشه باهات هستم
همیشه منو به خاطر بیار که با شیطنت میخنده میگه دوستت دارم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:40 توسط فرشاد
|
اسارت وبردگي نيست
عشق اسارت وبردگي نيست.شايد هيچ مفهومي را چون آزادي و رهايي نتوان در عشق پررنگ يافت.ميدانم که اين جملات را بارها شنيده اي "تو همه چيز من هستي" "بدون تو نميتوانم زندگي کنم" " بي تو ميميرم" هريک از ما شايد چنين جملاتي را گفته يا شنيده باشيم يا حتي آرزوي گفتن يا شنيدن نــغمــه هاي بي تو هــرگــز را داشته باشيم.ولي صحبت امروز ما نفي هرگونه وابستگي درعشق است زيرا آنکه ميپنداردبدون معشوق خود قادر به زندگي نيست از عشق واقعي و اصيل بهره ندارد چرا که عـــشـــق حقيقي درکي عميق از اين حقيقت است که ما بايد بتوانيم بدون کسي زندگي کنيم وپس از آن زندگي کردن با او را انتخاب کنيم. بدون شک لازمه ي توانايي دوست داشتن توانايي تنها ماندن است.رابطه ايکه در آن وجود ما وابسته به ديگري باشد عشق نيست وافرادي را که عشقشان از اين نوع است "وابستگي انفعالي" مينامند آنها وابستگاني هستند که ميخواهند ديگران تمام لذائذ اخساس آنان را تامين کنند و در اين جريان تن به هر کاري ميدهندوجود آنان چونان راهي است که هر چه در آن بريزي پر نميشوند.آنهابخشنده نيستند بلکه گيرندگاني محض هستند که در خيال خود را بخشنده ميپندارند آنها همواره در جست وجوي اين هستند که دوست داشته شوند وديگران به آنها عشق بورزند . آنها غافل از اين واقعيت مهم ان که ديگران تنها ميتوانند آن چيزي را به آنها ببخشندکه خود آنرا داشته باشند.يک ليوان وقتي سر ريز ميشود که پر باشد . به راستي چند نفر را ميشناسيد که انقدر از عشق پر هستند که ميتوانند از آن لبريز شوند و بخشي از اين عشق لبريز شده را نيز به ما ببخشند؟خوب به پاسخ اين سوال فکر کنيد آيا به دنبال آب در کوزه هاي تهي ديگران نميگرديم؟وابستگان به عشق نميدانند که لازمه ي توانايي دوست داشتن توانايي تنها ماندن است."جبران خليل جبران ميگويد:عشق هديه اي نميدهد مگر از گوهر ذات خويش و هديه اي نميپذيرد مگر از گوهر ذات خويش."عشق نه ملک است نه مملوک زيرا عشق براي عشق في است. يا در جايي ديگر ميگويد:"شما با هم زاده شديد و بايد پيوسته باهم باشيد تا آن هنگام که مرگ بال هاي عمرتان را بر کند. حتي در خاطرات خوش هم باهم باشيد.امــا بگذاريد باهم بودنتان را فضايي در ميان باشد و بگذاريد که بادهاي آسمان در بين شما در رقص و پايکوبي باشد.يکديگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد بگذاريد عشق هم چون دريايي مواج در ميان ساحل هاي جان هايتان در تموج و اهتزاز باشد . جام هاي يکديگر را پر کنيد ولي از يک جام منوشيد . از نان خود به يکديگر هديه دهيد اما هردو از يک قرص نان تناول نکنيد به شادماني با هم آواز بخوانيد و برقصيد اما بگذاريد هريک براي خود تنها باشد . هم چون سيم هاي عود که هريک در مقام خود تنهاست اما همه باهم بايستيد اما نه بسيار نزديک.از آنکه ستون هاي معبد از هم جدايند ولي بار يک سقف را بر دوش دارندو هيچ گاه بلوط و سرو در سايه هم به کمال رويش نرسند .وابستگان چاه هايي هستند که هرگز پر نميشوند براي آنها فرقي نميکند که چه کسي آنها را دوست داشته باشد فقط اين مهم است که کسي به آنها بگويد"دوستت داريم".آنها به شدت نيازمند تحسين و تصديق ديگرانندآنها ميتوانند بارها معشوق خودرا در زندگي عوض کنند و هيچ گاه نيز عشق را نيابند زيرا آنها نميدانند تنها بايد در درون خود بيابند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:0 توسط فرشاد
|
عشق فرمان داده .............
عشق فرمان دادهکه به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به منتکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی من به آن می ارزم که در این قربانگاه تو به دادم برسی تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی تو به آن می ارزی که گریهبارانم را به تو تقدیم کنم تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یومن نفستآنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به توتقدیم کنم عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز وشب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:51 توسط فرشاد
|
منم همون............
منم همون اشکای بی بهونه که زود می زد تو چشمامون جوونه منم همون تصور یه رویا که چی میشه ما پیش هم بمونبم منم همون پرنده ای که الان رو بام خونه ی دلت نشستم منم همون شبگرد رو سیاهت که تا سحر مواظب تو هستم منم همون ترانه های شعرت فقط واسه دلتنگیهای عشقت منم همون عاشق بی گناهت تو رو خدا نگاه بکن به یارت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:44 توسط فرشاد
|
به یاد تو
زیر بارونای عمرت تک تنها آس پاسم
خسته خسته خسته عاشقم یا بی حواسم
هق هق ابر سیاهم بی تو افتاد به شماره
بی تودر پی مردن با یه چشمک یا اشاره
عسل ناب نگاهت شرط معصومانه صداقت
قصه های عاشقونه خنجری پشت رفاقت
اخ که از اول قصه دلت از دلم جدا بود این حریر رو تو سوزوندی نگوکه کار خدا بو
حالا من موندم زخم پر پروازه شکسته یکی انکار توی خونه همه ای درارو بسته
تو فصل آخرمن جز تو اسمه دیگیه نیست کاش میدونستی نگاهت دیگه اون همیشگی نیست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:40 توسط فرشاد
|
ميگي عاشقه باروني....
ميگي عاشقه باروني....ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالا سرت
ميگي عاشقه برفي....ولي طاقت يه گوله برفو نداري
ميگي پرنده ها رو دوست داري....ولي ميندازيشون توي قفس
ميگي عاشقه گلهايي.... ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميکني
انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقمي...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:38 توسط فرشاد
|
متن ها و شعر های عاشقانه
چرا...
راستی ... چرا وقتی می خوائیم بریم توی رویا چشمامون رو میبندیم ؟
وقتی می خوائیم گریه کنیم ؟
وقتی می خوائیم فکر کنیم ؟
وقتی می خوائیم تصور کنیم ؟
وقتی می خوائیم کسی رو ببوسیم ؟
وقتی می خوائیم از ته دل آرزو کنیم ؟
نمیدونی ؟ عیبی نداره من بهتون میگم . این به این دلیل که قشنگترین چیزهای دنیا و زندگی قابل دیدن و رویت نیستن ...
زندگی و عشق و ...
زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟
عشق فرمود : چه بگوید این دل من ؟
عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟
مرگ خندید و گفت : در این خانه ویرانه من...
عشق و دوست داشتن
اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!
عشق همان دوست داشتن نيست
عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی
دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود
از بين خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان
می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد
جدائی برای عشق مرگ است در حالی که
دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد
عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی
جسم ميميرد ولی روح جاودانه است
کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست
عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد
معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....
عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد
میکند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستی که خدا برتر از انسان است....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:7 توسط فرشاد
|
عاشق شدم کاش ندونه
عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه اونکه پیشش دل من گیره اگه بدونه میذاره میره اگه بدونه دیوونم کرده میره و دیگه بر نمیگرده عاشق شدم کاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه عاشق شدم دلواپسم گرفته راه نفسم دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم چشمای اون سر به سرم میذاره دست از سر من بر نمیداره داره بلا سرم میاره اما خودش خبر نداره دستام اگر که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز مگوبگوبشه
بنیامین
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:43 توسط فرشاد
|
روز پدر
ولادت با سعادت امام علی (ع) و روز پدر را به تمامی پدران تبریک می گوئیم..
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:37 توسط فرشاد
|
اگر غم من...........
اگر غم من تویی بگذار غمگین باشم
اگر حس شعرم در نبودنت گل میکند بگذار هرگز گل نکند
اگر میدانی فردا فراموشت میکنم بدان فردا نیستم که فراشمت کنم
فردا اگر مرده باشم باز هم کنارت میمانم...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:19 توسط فرشاد
|
از چشات ستاره چيدم
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
شرمندهام خدايا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
تو پر از جاده و راهيمن پر از بي انتهايي
چون توهرجاده و راهت مي رسه به يك دو راهي
من به دنبال نيازمواسه اينه دل مي بازم
ولي تو غرق غروريواسه اينه بي عبوري
من يه شب خسته از افتاب
دنبال يه جرعه مهتاب
پا گذاشتم رو غرورم
تو چشات يه لحظه دوختم
از چشات ستاره چيدم
بعد از اون هيچي نديدم
من و اون نور ستاره
كه بدنبال يه راهه
تو با اون قد و قواره
مي كني منو اواره
واي اي عزيز جونم
تا ابد تو راه مي مونم
تا با اون چشماي ماهت
تو بدي راه و نشونم /.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:7 توسط فرشاد
|
عشق.........
عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان .
عشق معيارها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود
عشق ويران كردن خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم .
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد، دوست داشتن از شناختن
سرچشمه مي گيرد
عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از
قوانين طبيعي است
عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم
دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم .
عشق ، دق الباب نمي کند ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ،
درويش نيست،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست ،
ديوار را باور نمي کند/کوه را باور نمي کند ، گرداب را باور نمي کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند ،
مرگ را باور نمي کند؛ و در آخر سربازي نرفته نيست؛ دشمن هم نيست .
*عشق لطفي است بي معنا
*عشق موجي است بي دريا
*عشق افسانه اي است گنگ
*عشق سوختن وخاكستر شدن است پرنده را دوست دارم نه در قفس عشق را دوست دارم نه براي هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!!
دوست داشتن برتر از عشق است...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:34 توسط فرشاد
|
جام شراب
به جام شراب بنگر تا هدفت را باز ایی
زیرا شراب مظهر عشق و محبت است
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:27 توسط فرشاد
|
برگ از درخت خسته ميشه .......... پاييز بهونه است
عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند!
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق:
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها
كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:22 توسط فرشاد
|
من و تو
در میان من و تو فاصله هاست..
گاه می اندیشم می توانی توبه لبخندی این فاصله را برداری!!!
تو توانایی بخشش داری.....
دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا زندگانی بخشد!!
چشمهای توبه من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطر برجسته ای
از زندگی من هستی ...
دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر است....
می توانی تو به من زندگانی بخشی یابگیری از من آنچه را می بخشی
من در آینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم!!! آه ، می بینم آه ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من ، خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو ، غمگینم
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ...
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ ...
تو همه هستی من ، تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز...
تو چه کم داری ؟ هیچ ..
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو کاشکی می دیدم...
من به خود می گویم : " چه کسی باور کرد جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر
کرد ؟ "
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیها با تو اکنون چه فراموشیهاست!!!
چه کسی می خواهد من و توما نشویم ؟ خانه اش ویران باد !!
من اگر ما نشویم ، تنهایمتو اگر ما نشویم ، خویشتنی
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند ، رود باید شد و رفت ، دشت باید شد و خواند...
سینه ام آیینه ایست ، با غباری از غم تو به لبخندی از این آیینه بزدایی غم
آشیان تهی دست مرا ، مرغ دستان تو پر می سازد
آه، مگذار که دستان من ، آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد!!!
آه، مگذار که مرغان سپید دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد!!!
" حمید مصدق "
HaPoO 11
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:9 توسط فرشاد
|
عشق و نفرت
عشق و نفرت قدرت خود را از يکجا میگيرند؛ از فراموش نکردن. انگار هيچ چيز در درون آدم قویتر از چيزی نيست که هرگز فراموش نمیشود. اصلا بگذار اينطور برايت بگويم: عشق چيزی نيست جز فراموش نکردن؛ عشق تنها به يادداشتن است، نگهبانی خاطره است
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:37 توسط فرشاد
|
قلب آبی
دل من سیاست ولی آبی رو خیلی دوست دارم
روزای روشن آفتابی رو خیلی دوست دارم
با هوای تو توی کوچه های دلواپسی
غروب مبهم سرخابی رو خیلی دوست دارم
با خیال تو اگه باشه خیالی ندارم
شب تا صبح گریه و بی تابی رو دوست دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:20 توسط فرشاد
|
مست شو
عشق اگر عشق است، باید در زمین غوغا کند
جمله مستان و خوشان را سر خوش و شیدا کند
شور و شر برپا کند، شاهان به سودا افکند
محشری از خون گرم عاشقان برپا کند
نازها با رازها آوازها سر میدهند
سر ز سرها افکنند و نعره ها سر میدهند
آتشی میرقصد اندر جمع مستان، میکشد
جمله مستان را به مستی میکشد یا میکُشد
بلبلان در جمع مستان، باده ها سر می کشند
لاله ها فرمان قتل جملگی سر میدهند
باده ها سر میروند و تیغ ها پر میکشند
عاشقان سر میدهند و عاشقان پر میکشند
محشر است این، یا که روز عشق بازی با خداست
هر چه هست این، موعد مهر و وفاست
هر کسی بر دادن سر، سرخوش و رقصان شده
گویي يا سر دادن اینجا، رسم دل دادن شده
نازها با رازها هر یک سری را افکنند
قصه ای از عاشقی را باز بر پا افکنند
یوسف اینجا ، جمله مستند و خوش و سر خوش شدند
شاعر آواز و عشق پر سر و سودا شدند
باده ای نوش و تو همسر را بده رقصان بشو
شاعر آواز و عشق پر سر و سودا بشو
باده ای نوش و تو هم سر را بده رقصان بشو
مست شو، مستانه شو، شمعی ز سر مستان بشو
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:29 توسط فرشاد
|
شـــرح جــــلوه
شـــرح جــــلوه
ديـده اي نيــست نبينـــد رخ زيبــاي تـــو را
نيست گوشي كـــه هـــمي نشنود آواي تو را
هـيـچ دستــي نشـود جز بر خـــوان تــو دراز
كــس نجويد به جهــان جــز اثر پاي تـــو را
رهــرو عشقــم و از خرقــه و مسنــد بـي زار
بـه دو عــالــم ندهــم روي دل آراي تـــو را
قـــامت ســرو قدان را بـه پشيـــزي نخـــرد
آنگــه در خواب بيــند قــــد رعنــــاي تو را
بكجــا روي نمايــد كــته تو اش قبلــه نه اي
آنكه جويــد بحـــرم منــزل ومــاواي تـــو را
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كــور دل آنــكه نيابـد به جهــان جاي تــو را
باكــه گويم كـه نديده است و نبيند به جهــان
جــز خم ابــرو و جز زلــف چليــــپاي تــــورا
دكّـــه ي علـــم وخرد بست در عشـق گشود
آنــكه مي داشت بـه سر علت سوداي تـو را
بشكنــم اين قلــم و پاره كنـــم ايـن دفتــر
نتــوان شــرح كنــم جلـــوه ي والاي تــو را
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:24 توسط فرشاد
|
عشق یعنی ؟
عشق یعنی ؟
لرزش قلب زمان
تيک تاک ثانيه در لا مکان
عشق يعني
رقص قاصدک درآسمان
جلوه انوار حق در رنگين کمان
عشق يعني
ساري اکليل مهر
ره گشودن در فراسوي سپهر
عشق يعني
زلال اشک ياس
برق صد آينه در صد التماس
عشق يعني
سازش قلب نياز
دم به دم با دشنه سوزو گداز
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:27 توسط فرشاد
|
زیر لب دعا کرد
زیر لب دعا کرد : خدایا تو خود نگه دارش او را
باز کنار پنجره ایستاد
مدتی بود با ماه از پشت پنجره حرف نزده بود
دیگر فرصتی نداشت
باید میرفت ............ نه............ فرار میکرد
از خودش از احساسش
از تمام لحظه هایی که برای بودنش شبهای یلدا را فال گرفته بود
از کوچه ی قدیمی که روی تک تک درخت هایش
نامی را حک کرده بود
از آن نام
از تمام شعر هایی که حالا مدتها بود رنگ کهنگی به خود گرفته بود
از تمام آن تکراری حرفهایی که گفته میشد
و بغضی که با حرف های نگفته در گلو میماند
باید میرفت
دل میکند از همه ی انچه عاشقانه به دلش باخته بود
باید میبرید خود را از تمام بندهایی
که با آغاز عشق روحش رااسیر کرده بود
و احساسش را ذره ذره میخورد
حالا چیزی نداشت که با خود ببرد
جز یک توهم
یک توهم زیبا که او عاشقش میماند
حتی وقتی نباشد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:17 توسط فرشاد
|
عشق عشق عشق ................. عشق
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جاممیَم ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
قاصدك با غم مي سازم چون دلم بد جوري مسته
اما بي چشات نميشه جون من به اونا بسته
قاصدك سياهي ها رو من واست با رنگ مي سازم
صدا تو نده به هيچ كس كه با اون آهنگ مي سازم
قاصدك دلم گرفته دوست داره واست بباره
اما روي برگ نامه حرف دلگيري نداره
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:55 توسط فرشاد
|
بي تو اما عشق بي معنا ست
تن تو نازک و نرم مثه برگ
تن من جون می ده پرپر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر می ده برگو رو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه خونه گرمم پاکه
نفسم این خاکه خونه گرمم پاکه
من از تبار خاک اریایی
قشنگترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست
تو رگهام تن نمی دم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه خونه گرمم پاکه
نفسم این خاکه خونه گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من هینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
دستام بگیر دوباره برسونم به نگاهت
نگیر از من عشق پاک تا دلم باشه براهت
آسمون آرزوم پر کن از لذت رفتن
دوباره پناه من شو تو روزای خود شکستن
تو چشام بذار دوباره خواب خوب پیچکا رو
توی این شبای غربت آخرین امید من شو
تو واسم قصه ی عشق تفسیرای تازه کردی
شدی خورشید نگاهم تو هجوم تلخ سردی
تو شبام شکسته بودم دلم بدست آوردی
پر کشیدی توی قلبم دلم بدست آوردی
توی راه زنده بودن تو شدی همسفر من
تو شبای خود شکستن همدم چشم تر من
توی مهربون عاشق میدونستی که می خوامت
توی باغچه ی دل من غنچه زد شکوه نامت
حرفای قشنگ ونابت قبله گاه قلب من شد
مهربونی خونه کردوقصه م غم ریشه کن شد
دلم سپرده بودم به گلای یاس خونه ات
سرم گذاشته بودم مهربون بروی شونه ات
مهربون نازنینم تو تموم آرزومی
تو طلوع صبح عشقی بگو که پیشم می مونی
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
عزيزم و سوگند ميخورم
كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…