با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:47 توسط فرشاد
|
بی تو من میمیرم
سلام
نمی دونم تو الان کجایی و داری به چی فکر می کنی
امااینو میدونم که اصلا از یادم نمی ری
دلم خیلی برات تنگ شده
نمی دونم چرا وقتی یادت می افتم یا اسمت میاد اشکهای منم همین طوری میاد
میدونی چیه .......
دارم با تو حرف میزنم تویی که تمام زندگی منی
تویی که اگه نباشی منم نیستم
تویی که تمام نفسهای من به نفسهات پیوند خورده
سرت رو بگیر بالا و خوب به من نگاه کن
مخاطب من تویی خود خودت
تویی که وجودت بهم آرامش میده
تویی که از وقتی اومدی شدی تموم زندگیم
بی تو من میمیرم
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:18 توسط فرشاد
|
هيچ کس
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده های تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گریه ات که دگر خود دلیل محکم بود
بهشت سبز دلم بی توای سراپا درد تنور داغ عطش خانه جهنم بود
شبی که خسته تر از سایه اومدی دیدم که رد حادثه در چهره ات مجسم بود
واشک... این عصاره درد به روی زخم عمیق دل تو مرهم بود
مرا به دست غرورت سپردی و رفتی شبی که بارش باران نم نم بود
کاش می ماندی و اکنون دلم نوای خوش تری می نواخت
در خاطر و در یاد بعد از تو همیشه تنهاست دل...
مهم نیست که اکنون دلت به هوای کسی دیگر می تپد
مهم ان است که من برای همیشه تنهایم
ان هم فقط به خاطرتو... ای کاش می فهمیدی.
(تقدیم به کسی که خیلی دوسش دارم...)
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:13 توسط فرشاد
|
می نویسم
می نویسم ازتو! ازتوای شادترین ای تازه ترین نغمه ی عشق... توکه سرشارترین عاطفه را نزد توپیدا کردم وتو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود. به تو می اندیشم! به تو می بالم! و از تو می گیرم هرچه انگیزه درونم دارم... دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش از زمین تا به خدا...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 4:33 توسط فرشاد
|
وقتی دل تنگ میشه واسه اون چشات
وقتی دل تنگ میشه واسه اون چشات
وقتی دل داره هوای خنده هات
وقتی تنهام تنها با خاطره هات
تو بگو چه جور بمونم بی صدات
وقتی که دلم می خواد با تو باشم
زیر پات گلای میخک بپاشم
توی آسمون عشقت رها شم
میمیرم اگه که از تو جدا شم
وقتی از دوریت دلم می گیره باز
همیشه غصه واسم میزنه ساز
نمی دونم چه کنم با درد این راه دراز
نازنین توی دلت برای من خونه بساز
وقتی تو پاییز دل تنها و بیکس ترینم
تا که اسم تو میاد دوباره من جون میگیرم
غیر تو تو رؤیاهام هیچ کسی رو نمی بینم
بخدا که تا ابد به پای تو من می شینم
وقتی که گلای احساسمو می سپارم به باد
آخه می دونم یه روز میشه که باد پیشت بیاد
کاشکی که خدای عشق جدایی ما رو نخواد
دوست دارم داد بزنم بگم منو نبر ز یاد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 4:27 توسط فرشاد
|
بمان مادر...........
بمان مادر ، بمان در خانه ي خاموش خود ، مادر كه باران بلا مي بارد از خورشيد در ماتم سراي خويش را بر هيچكس مگشا كه مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد زمين گرم است از باران خون ، امروز ولي دل های خونین جامگان در سينه ها سرد است مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ي اين در كه قلب آهنين حلقه هم آكنده از درد است نگاه خيره را از سنگفرش كوچه ها بردار كه در زير فشار گام ها نابود خواهد شد متابان برق چشمت را به ديوار خيابان ها كه همچون شعله اي در زير باران ، دود خواهد شد تلنگر مي زند بر شيشه ها سر پنجه ي باران نسيم سرد مي خندد به غوغاي خيابان ها دهان كوچه پر خون مي شود از مشت خمپاره فشارد درد مي دوزد لبانش را به دندان ها زمين گرم است از باران خون ، امروز زمين از اشك خون آلوده ي خورشيد ، سيراب است ببين آن گوش از بن كنده را در موج خون ، مادر كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است ببين آن چشم را چون جوجه اي در خاك و خون خفته كه روزي استخوان كاسه ي سر آشيانش بود ببين آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را كه روزي چون گره مي شد ، حريف دشمنانش بود ببين آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ي دل را كه در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي سكوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد بدو با طعنه مي گويد كه بعد از مرگ ، آزادي بمان مادر ! بمان درخانه ي خاموش خويش امروز كه باران بلا مي بارد از خورشيد دو چشم منتظر را تا به كي بر آستان خانه مي دوزي ؟ كه ديگر سايه ي فرزند را بر در نخواهي ديد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:11 توسط فرشاد
|
يك شب از دست كسی
يك شب از دست كسی باده اي خواهم خورد كه مرا با خود تا آن سوي اسرار جهان خواهد برد با من از هست به بود با من از نور به تاريكي از شعله به دود با من از آوا تا خاموشي دورتر شايد تا عمق فراموشي راه خواهد پيمود كي از آن سرمستي خواهم رست ؟ كي به همراهان خواهم پيوست ؟ من اميدي را در خود بارور ساخته ام تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام مثل تابيدن مهري در دل مثل جوشيدن شعري از جان مثل باليدن عطري در گل جريان خواهم يافت مست از شوق تو از عمق فراموشي راه خواهم افتاد باز از ريشه به برگ باز از بود به هست باز از خاموشي تا فرياد سفر تن را تا خاك تماشا كردي سفر جان را از خاك به افلاك ببين گر مرا مي جويي سبزه ها را درياب با درختان بنشين كي ؟ كجا ؟ آه نمي دانم اي كدامين ساقي اي كدامين شب
منتظر مي مانم
نمی دانی که در غربت چه اندوهی به دل دارم غم تنها نشستن را سحر تا شام می بارم
اميدم رنگ شب دارد در آغوش پر از باران به ياد خنده های تو به قلبت عشق می کارم
زمان رفتن قلبم چرا لبریز غم گشتی؟ که من امروز می دانم تويی لبخند دلدارم
نگاهم کردی و رفتی به سوی ساحلی تنها منم بيمار چشم تو تويی لطف پرستارم
يکی تنها رها می شد در اين رسوايی ممتد تو پيجک باش در قلبم که من پهنای ديوارم
نظر کردی به آغوشم که شايد مامنی باشد ندانستی که در بستر چه اندوهی به دل
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 3:47 توسط فرشاد
|
عشق من
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 4:51 توسط فرشاد
|
عشق من
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 4:51 توسط فرشاد
|
اشكي كه بي صداست
اشكي كه بي صداست
پشتي كه بي پناست
دستي كه بسته است
پايي كه خسته است
دل را كه عاشق است
حرفي كه صادق است
شعري كه بي بهاست
شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 4:32 توسط فرشاد
|
به نام خدا
به نام خدا
دوستان عزيز شما مي دانيدكه اين معشوقه ما رفته بود سفر و حتما مي دانيد كه تا چند روز ديگه ما از اين خونه مي رويم و از پيش دوست مرخص ميشويمو البته اون نمي داند كه ما مي خواهيم از اينجا بريمو اميدوارم كه تا چند روز ديگر پيداش بشود و ببيند كه ما ميخواهيم برويمدلش به رحم بيايد و بالا خره با ما حرفي بزند يا بتوانيم نامه اي ردوبدل كنيم
واميدوارم كه ماجراي اون شعر پيش نيايد كه ميگه( البته با تخلص)
بيگانه و دوست هردو دل مارا شكستند بيگانه جدا و دوست جدا
اين شاخه گل را با تمام احساسخودم نسبت به دوستم به ايشون تقديم مي كنماميدوارمكه هميشه در تمام مراحل زندگي موفق باشيد
راستي دوستان عزيز شما هر نوع عكس خوب ( گل وغروب و پاييز و ..) هرچي كه خواستيد با كيفيت بالا براي شما ارسال مي كنم از همه شما ممنونم مخصوصا از اون دوست عزيزيكه موقعي سايت رو ديد به ايميل منچيز هايي براي من فرستادهمچنين از دوستانم كه با من تماس گرفتند و احساس خودشون رو به من گفتند ممنونم و بدانند كه اين دوستان و همكلاسي ها رو هرگز فراموش نمي كنم
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 2:39 توسط فرشاد
|