باز اي الهه ناز، با دل من بساز
کين غم جان گداز، برود ز برم
گر دل من نياسود، از گناه تو بود
بيا تا زسر، گنهت گذرم
باز مي کنم دست ياري، به سويت دراز
بيا تا غم خود را، با راز و نياز ز خاطر ببرم
گر نکند تير خشمت، دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شر به سويت بپرم
آن که او، ز غمت دل بندد چون من کيست
ناز تو بيش از اين بهر چيست
تو الهه نازي، در بزمم بنشين
من تو را وفادارم، بيا که جز اين نباشد هنرم
اين همه بي وفايي ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگيري خبر، نيابي اثرم
مرا از اين که مي بيني، پريشان تر چه مي خواهي
از اين آتش به جز ، يک مشت خاکستر چه مي خواهي
من از اوج نگاه تو، به زير پايت افتادم
بيا اين اوج و اين پرواز و اين باور، چه مي خواي
بگو ديگر عزيز من، بگو ديگر چه مي خواهي
مرا بي خود به باران مي بري، با مستي چشمت
بيا اين چشم ها، اين گونه هاي تر چه مِي خواهي
براي ادعاي عشق، اگر اين سينه کافي نيست
بيا اين تيغ و اين شمشير و اين هم سر، چه مي خواهي
من آن فرهاد مسکينم، که کوه از بهر تو کندم
بگو شيرين ترين رويا، بگو ديگر چه مي خواي
تمام اين غزل، با خون رگهايم نثارت باد
بگو ديگر عزيز من، بگو ديگر چه مِي خواهي
بگوه اي عزيز من، بگو ديگر چه مي خواهي
دلم گرفته آسمون، نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم، نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها، رو سینه من اومده
آخ داره باورم می شه، خنده به مانیومده
دلم گرفته آسمون، از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی، یه عمر که دربه درم
حتی صدای نفسم، می گه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت، یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون، یه کم من و حوصله کن
نگو که از این روزگار، یه خورده کمتر گله کن
من و به بازی می گیرن، عقربه های ساعتم
برگه تقویم می کنه، لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین، یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره، یه آدم شکسته تن
زندگیآه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبريزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه بر آنم که از تو بگريزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو، ای شعر گرم، در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز بادهء روزندبا هزاران جوانه می خواندبوتهء نسترن سرود تراهر نسيمی که می وزد در باغمی رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کردمنه در آن خوابهای رویاییدر دو دست تو سخت کاویدمپر شدم، پر شدم، ز زيبائیپر شدم از ترانه های سياهپر شدم از ترانه های سپیداز هزاران شراره های نیازاز هزاران جرقه های امیدحیف از آن روزها که من با خشمبه تو چون دشمنی نظر کردمپوچ پنداشتم فریب تراز تو ماندم، ترا هدر کردمغافل از آن که تو بجائی و منهمچو آبی روان که در گذرمگمشده در غبار شوم زوالره تاريک مرگ می سپرمآه، ای زندگی من آینه اماز تو چشمم پر از نگاه شودورنه گر مرگ من بنگرد در منروی آئینه ام سياه شودعاشقم، عاشق ستارهء صبحعاشق ابرهای سرگردانعاشق روزهای بارانیعاشق هر چه نام تست بر آنمی مکم با وجود تشنهء خويشخون سوزان لحظه های تراآنچنان از تو کام می گیرمتا بخشم آورم خدای ترا!
فروغ فرخزاد
۵تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
خلوتی بود در پناه سکوت یکدیگر را نگاه می کردیم
به تمنای اولین بوسه هر دو شرم از گناه می کردیم
مست از باده سکوت و نگاه فرصتی را تباه می کردیم
حرفها بر زبان و لب خاموش
هر دو از آن نگاه طاقت سوزدل من بی قرار تر می شد
شوق آغوش او به دامن جان آتشی بود و شعله ور می شد
همه شب بر خیال او لب من بوسه می ریخت تا سحر می شد
همه ذرات جان تمنا بود
دیدم آن شوخ چشم شور انگیز چون من از شرم شوق می لرزد
در شکنج تمایلات شباب می کشد رنج و عشق می ورزد
شهد یک بوسه از شراب لبش به همه کائنات می ارزد
با زبان نگاه خود گفتم:
از می و گل سخن مگو"که مرا خنده گرم و روی ماه تو بس
شهرت و افتخار و جاه و جلال جان سپردن براه تو بس
بوسه ای ده که کام عاشق را نبود لذت نگاه تو بس
با زبان نگاه خود گفت:
نتوان کشت با سکوت و سرشک شعله سرکش تمنا را
بوسه گر خود کلید رسوایی است چه کند عاشق رسوا را
عمر عاشق به عمر گل ماند فرصت از دست میرود ما را...
شوق یک بوسه بود و اینهمه تمنا !
گل لبخند بر لبش بشکفت زد به نرمی بر آتش دامن
چشم افسونگر سخنگویش ناگهان خیره ماند بر لب من
چشم من خیره شد به لبخندش تشنگان را نبود تاب سخن
همچو جانی خنده زد در آغوشم!
دست او حلقه شد به گردن من اشک و آغوشمان به هم پیوست
سینه ای روی سینه ای لرزید بوسه ای روی بوسه ای بنشست
دیدگان گناهکاری را بوسه های گناهکاری بست
عشق ما رونق از گناه گرفت!
نتوانست دل که در همه عمر از تو قانع به یک نگاه بود
رو سپیدم بر آستانه عشق گر گناه کار رو سیاه بود
بوسه هم بی گناه شیرین نیست لذت بوسه در گناه بود
بوسه آلوده با گناه خوش است.
***************************
هق هق تلخم رو بشنو توی کوچه های خلوت......
این خود عشقه عزیزم نه بهانه است نه یه عادت.....
غصه هام رو به تو گفتم اما چی ازت شنوفتم.......
یه نفس هم نفسم باش نزار از نفس بی افتم.......
گریه هام رو تو ندیدی هرچی گفتم نشنیدی.......
من کدوم عهد رو شکستم که از عشق من بریدی....
*****************************************
*********************************
**************************
****************
**********
*****
باورکن خیلی دوستت دارم چون منو درکم کردی....
خیلی وقت بود دلم واسه یه هم دل تنگ شده بود....
ممنونم که هم صحبتم شدی پرستوی من....
همیشه عاشقتم یه پرستو......