با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:23 توسط فرشاد
|
زخم نزن بر دل
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:20 توسط فرشاد
|
اي عشق من
اگر از تو هر چه بگويم انگار هيچ نگفته ام
پس هيچ نمي گويم که درک کني دوستت دارم
در کوهستان عشق رشته کوهي است به نام عشق
چشمه اي است به نام وفا که به رودي مي ريزد به نام صفا
و اين رود به دريايي محو مي شود به نام جدايي
بگذار تا بگويم دوستي يه اتفاق است و جدايي
قانون طبيعت پس بيا قانون گذار باشيم
بيا فقط دوستي را دوست بداريم
بارون:
ميگي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چترتو باز ميکني
ميگي عاشق برفي ولي از يه گوله برف مي ترسي
ميگي عاشق پرنده اي ولي اونو تو قفس زنداني مي کني
ميگي عاشق گلهايي ولي اونارو از شاخه ميکني
چطور انتظار داري باورت کنم وقت ميگي دوستت دارم؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:17 توسط فرشاد
|
من پر شده ام..........
<<... من پر شده ام دوباره ازتو چون یک شب پرستاره از تو ...>>
<<...امشب غزلی نوشته ام باز بی رمز و بی استعاره ازتو ...>>
<<... از این غم بی زوال شیرین از داغ دل هماره ازتو ...>>
<<... طوفان زتو وتلاطم ازتو ساحل زتو وکناره ازتو ...>>
<<... هربار زتو سروده ام باز اینبار زتو ودوباره ازتو ...>>
<<... از مرگ دگر نمی هراسم جان من ویک اشاره از تو ...>>
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:9 توسط فرشاد
|
عشق چیست؟
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید
به ابر گفتم عشق چیست ؟ بارید
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد
به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از چشمانش جاری شد وگفت:دیوانگیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:4 توسط فرشاد
|
اي كاش مي شد.......
اي كاش مي شد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را
سوزاند. اي كاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي
آرزوها پر كشيد و بر بالاترين قله اي تار و مهرباني آشيانه ساخت .
اي كاش مي شد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و
يكدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت با هر
چشمه اي از عاطفه و مهر و محبت در ميان بوستاني از گذشت و
مهرباني ها زندگي كرد . . .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:56 توسط فرشاد
|
زندگی گفت :
زندگی گفت : آخر چه بود حاصل من ؟
عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من !
عقل ناليد : کجا حل شود اين مشکل من ؟
مرگ خنديد : در اين خانه ويرانه من !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:47 توسط فرشاد
|
زندگی گفت :
زندگی گفت : آخر چه بود حاصل من ؟
عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من !
عقل ناليد : کجا حل شود اين مشکل من ؟
مرگ خنديد : در اين خانه ويرانه من !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:40 توسط فرشاد
|
شمشیـــر کیست
شمشیـــر کیست فـــرق تو را چاک می کند
این دست کیست خون به دل خاک می کند
می گــرید از حکـــایت این شــام بی سحـر
چشــمی که تیـــغ حادثـــه نمنـــاک می کند
افســانه نیســت پــادشـــهِ سرزمیــــــن مــا
بـا نان خشـک و خون دل امســــاک می کند
مرجــانه زادِ ایـن جمــاعت خوابیـده نیم شب
شــــولای غــــم به قــــامت افــلاک می کند
در ازدحام کوچـــه ســوالی اسـت بی جواب
محراب را ز خــون چه کســی پاک می کند؟
آهنــــگ رستــگـــاریت از آن پگـــــاه ســــرخ
پیــــچیـــــده در نهــــایت و پـــــژواک می کند
موسیـقــی کـــلام تو را هیــچ کــس نداشت
لحــن تــــو زنـــده هـــر دل غمنـــاک می کند
شیــرین تـری از آنچه شنیده است "کوهکن"
بــرتـــــر از آنچـــــه حـــافظــه ادراک می کند
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:44 توسط فرشاد
|
قلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:47 توسط فرشاد
|
یه آرزوی نزدیک:
می دونی دیدن تو شده برام یه آرزو یه آرزوی دور دراز روزی که بدون نگرانی از همه چیز ببینمت
روزی که تو باشی و من روزی که کسی نگه چرا با هم هستید روزی که بتونم توی گوشت حرفهام
رو زمزمه کنم روزی که بتونم ..........
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:19 توسط فرشاد
|
ازدشمنی تا دوستی ........
ازدشمنی تا دوستی ...................... یک لبخند
ازجدایی تا پیوند ......................... یک قدم
ازتوقف تا پیشرفت ...................... یک حرکت
ازصلح تا جنگ .........................یک جرقه
ازعداوت تا صمیمیت ................... یک گذشت
ازشکست تا پیروزی ...................یک شهامت
ازعقب گرد تا جهش ................... یک جرات
ازنفرت تا علاقه ....................... یک محبت
ازخست تا سخاوت .................... یک همت
ازازادی تا زندان ...................... یک غفلت
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:16 توسط فرشاد
|
گل نيلوفر
روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:5 توسط فرشاد
|
بوسه.........
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
بوسه دادی وچو برخاست لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:43 توسط فرشاد
|
و حالا منتظر طلوعی دوباره...!؟
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:24 توسط فرشاد
|
دوستت دارم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 13:47 توسط فرشاد
|
ديگر نه از انتظار صحبت مي كنم نه از غربت.
ديگر نه از انتظار صحبت مي كنم نه از غربت.
ديگر بودن يا نبودن تو هيچ موجي در قلب بي روح من ايجاد نمي كند.
ديگر دستان خسته از انتظار من طلب بخشش گرماي دستانت را نمي كند.
گفته بودم اکر در آسمان باشی برای پیدا کردنت دنیا رو پرواز میکنم. ولی افسوس که تورا در آسمانی گم کردم که پرواز را ممنوع کرده اند. آسمانی که ابرهایش حق گریه ندارند. آسمانی که ستاره هایش در شب گم شده اند. آسمانی که خورشیدش تاریک است. آسمانی که عشق را مایه ی تباهی ما میدانند. آنان که عشق من را به بهانه ی عشق دیگر گم کرده اید! باشد که این بهانه سایه نفرینی باشد بر خط به خط کتاب زندگیتان.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:36 توسط فرشاد
|
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
دیوانه ای از عاقلی پرسید: (( میان من و تو چه فرقی وجود دارد))
عاقل گفت : ((من با فکر و درایت کارهایم را انجام میدهم و رفتار میکنم و تو بدون فکر کردن))
دیوانه گفت : (( شماها همه دیوانه هستید چون با عقل خود فکر میکنید نه با دل خود
پس من عاقل تراز تو هستم چون با دل فکر میکنم ))
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم و بگيري از غرورت کم نميشه
ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري،
پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:30 توسط فرشاد
|
در غروب رفتن تو .....
می رسد روزی که فرياد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از برکنی
می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار
نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
در غروب رفتن تو .....
در غروب رفتن تو خنده هایم را شکستم
من برای اولین بار اشکهایم را گسستم
زیر باران جدایی تو برایم قصه خواندی
من برایت شعر گفتم در دلم اما تو ماندی
در غروب رفتن من شدم تنهای تنها
توی کوچه زیربارون قلب من رسوای رسوا
بی تو ای نامهربانم دل به باران می سپارم
من برای بازگشتت لحظه ها را می شمارم
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:17 توسط فرشاد
|
زندگی.............
زندگی خالی است ان را پر کن. زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو. زندگی یک معادله است موازنه کن. زندگی یک معما است ان را حل کن. زندگی یک تجربه است ان را مرور کن. زندگی یک مبارزه است قبول کن. زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن. زندگی یک سوال است ان را جواب بده. زندگی یک موفقیت است لذت ببر. زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو. زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن. زندگی دعا است ان را مرتب بخوان. زندگی درد است ان را تحمل کن. زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی .
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:10 توسط فرشاد
|
روي قبرم بنويسيد................
آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم...
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم...
من آمده بودم كه تا مرز رسيدن...
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم ...
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم....
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يه موقع مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچهي سرگرداني است
او در اين معبر پر حادثه
عابر بوده است
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:59 توسط فرشاد
|
این بار هم برای تو می نویسم
این بار هم برای تو می نویسم
برای تویی که بیش از پیش محتاجم ساخته ای
تویی که مرا در غم فراق خویش اسیر ساخته ای
این بار نیز کلمات به درستی ادا نمی شوند
زمانیکه می خواهند از تو بنویسند
نمی دانند چه طور بنویسند
می خواهند از ژرفای احساسات خود برایتان بگویند
اما با این وجود هیچ ندارند که بگویند
این بار هم خالصانه می گویم :
« محبوبم ! دوستت دارم »
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 2:8 توسط فرشاد
|
بین رویاهای هر شب جست وجویت می کنم...
بین رویاهای هر شب جست وجویت می کنم...
مریم عشق منی هر لحظه بویت می کنم...
برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد برد...
ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم ...
یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیده ام...
این غزلها را فدای گفت وگویت می کنم...
دوستت دارم... بدان من در تمام لحظه ها...
خویش را قربانی یک تار مویت می کنم...
گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه چون اهل سكوتم نه اهل هياهو تو تشنه تعريفي و من مست دهانم پنهان شده در زير سكوتم هيجانم
تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخننيست هر بار دلم خواست تا يك دله باشم هر بار دلم خواست حرفي زده باشم ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم تو تشنه تعريفي و من مست دهانم
لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقيآموختنم همه تقديم تو باد هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن قصه هاي دل من همه تقديم تو باد شور و حال سازم گرمي آوازم شعر عاشق سازم
همه تقدیم تو باد
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 2:7 توسط فرشاد
|
امدم شکایت کنم شاید آروم شدم ...شاید ......
سلام گلم عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده
نمیتونم بگم تو این هفته چی کشیدم شاید برای اینکه جمعه برات تعریف کردم ..نمیدونم ژینا چی بگم ....
بگم خستم نه مگه میشه من از تو خسته بشم بگم موندم
اما کجا مگه من جایی هم دارم
بگم گله دارم از کی هان از کسی که ندارم ...
ژینا چقدر ؛چقدر مونده تا تموم بشه هان چقدر ..
یه دنیا زجر که دارم پس میدم دیگه چی میخواد بسمه بس
گلم دلم خیلی گرفته کاش همون روز که برای همیشه رفتی منم میبردی
آره میدونم اون دنیا هم از هم دور بودیم
اما شاید یه روزی دلت میسوخت ومیومدی دیدنم
گلم دلم برات یه ذره شده اما برای کی بگم که دلم یه شونه
میخواد که بشینم و براش زار بزنم و بگم تنهام مثل همیشه
بگم بهش چرا تمومش نمیکنه بگم دلم نمیخواد هیچ بهشتی
مثل بهشت من باشه که یه مشت بچه توش اسیر باشن
بگم دلم میخواد برای یه ساعت هم شده بتونم با خیال راحت بخوابم
بگم ببین آبجی زیزیم هم تحویلم نمیگیره ببین چقدر بد بختم که توی جشن بهترین دوستت خورد شدم آره من نباید میرفتم اما مگه من باعث
مرگت شدم مگه اون ندید
روزا وشبا دعا کردم منو ببره وتو بمونی من که بدون تو کاری نداشتم توی دنیا
مگه ندید اون که تا کجا رفتم و برگشتم مگه ندید
که بهم اون طوری میگه تو قاتل ژینا هستی راست میگه گلم ؟
من کشتمت من اما بزار بگن ؛همه بگن که من نذاشتم شیمی درمانی کنی
من نخواستم بمونی برام مهم نیست
مگه قبلش نگفتن بهمون که دو روز با هم هستن و از هم جدا میشن ...
مگه زخم زبوناشون دلمون رو خونی نکرد وفقط برای هم گریه کردیم وگفتیم
یادته چه روزایی بود دلم برای اون روزا هم تنگه
برای روزایی که توی کوه بهت میگفتم ژینا چرا اینجوری میکنن تو میگفتی بهم هر گلی یه خاری داره مهم نیست ...
دلم برای اینکه دستامون روبهم بزنیم وبخندیم یه عالمه گرفته
اما چیکار میتونم کنم غیر از اینکه بیام کنار مزارت و ببینم که عزیزترین کسم گلم تموم وجودم زیر یه دنیا خاک خوابیده...
یادم نمیره میگفتی اون دنیا که رفتیم دعا کن مسلمونا از مسیحیا جدا نباشن ...میگفتی میخندیدی
اما ژینا امشب میخوام شکایت کنم نه شکایت یه لب که همیشه بسته بوده وفقط با خنده باز شده نه میخوام شکایت یه روح داغون وبیارم پیشت
بازم با شیطنت با حرفات آرومم کن خیلی احتیاج دارم چون تنهام آره خیلیا کنارم هستن اما نمیتونم حرفی بزنم و با تو راحتم ....
میخوام از دوستت بهترین دوستت شکایت کنم یادته آخرین شبی که با هم بودیم ازم قول گرفتی که همیشه مراقبش باشم گفتم باشه و قبول کردم
گفتی نکنه تنهاش بزاری برادر نداره با خنده ای تلخ گفتی
اما بس نیست گلم دیشب که سیستر زادم رو دیدم که ناز گرفته بود خوابیده بود حسرت یه خواب راحت برای لحظه ای به دلم نشست میدونی چند وقته نخوابیدم راحت بیشتر از دو سال از روزی که دکتر گفت
نمیشه کاری کرد از روزی که دنیا برام سیاه شد
آره خندیدم اما بزار بگم ژینا خورد شدم له شدم ودم نزدم که دارم
می بینم عزیزم رو اما میدونم دیگه نیست کنارم میدونم چند ماهی کنارشم هستم ...
من بد بودم باشه اما مگه ما با هم بدتر از این نشدیم بگم یا یادته هان
من یادمه بهانمون رزیتا بود که چرا بهم زنگ زده
سرم داد میزدی که برم تا تنها باشی میدونستم که فهمیدی بیماریت چیه موندم ودم نزدم گلم زدی توی گوشم وبا گریه گفتی برو
اما نتونستم گفتی ونگفتم... یادته شب موندم خونتون من توی تراس گریه میکردم ومیدونستم تو توی اتاقت داری گریه میکنی اما مثلا قهر بودیم
یه لحظه احساس کردم یه دست ناز داره اشکام رو پاک میکنه آره تو بودی
یادته چه قولی اونشب بهت دادم دیدی هنوزم پاش موندم حالا هم بد شدم
مثل اون وقتا اما اینبار کسایی بدم میدونن که ...بیخیال
ژینا دوباره رفتم بهشت زنگ زدن و رفتم قرار شده با یکی از
شهر بازی ها سر پوشیده صحبت کنم که بریم
دعا کن بشه وگرنه شرمنده کسایی میشم که هنوزم جرات نگاه کردن
توی چشمای اشک آلودشون رو ندارم توی چشمای معصومی که
انگار میگن عمویی چرا ما باید این جوری باشیم
انگار بهم میگن ما میتونیم بخندیم؟ خب روم نمیشه عزیزم
من که مثل تو دلم دریایی نیست یه دل تاریک دارم
که از نور چشم بچه ها بهشت فراریه
ومجبور هست عذاب رو ببینه ...
رفتم بهشت و اما حالا باغ هم شده غمگین انگار برگا دلش زرد شده
و ریخته زیر پا بقیه اما هنوز ته صدایی داره که قدم میزنی روش ناله ای میکنن
اما من هر کی روی دلم قدم زد صدای خنده ای شنید
نفهمید که زیر این خنده ها هم چیز دیگه ای هست ...
رفتم توی بخش رفتم تو اتاق اولی دیدم نیست کسی همینطور اتاق بعدی
از یکی از خانوما که پرستاره پرسیدم کجان گفت نمایش عروسکیتوی سالن کنفرانس گفتم ممنون و رفتم از در پشتی رو سن کنار پرده بچه ها رو دیدم و وایستادم نیم ساعت بعد تموم شد
وقتی امدن پشت باورم نمیشد کی داره عروسک گردانی میکنه خواهر پریا بود پشتش به من بود داشت با کسی حرف میزد گفتم سلام یهو برگشت انگار توقع نداشت من باشم
گفت سلام شما اینجا ...گفتم دیگه ...راستی ممنون بابت نمایش
گفت خواهش میکنم و تشکر وکردم و زدم بیرون رفتم دم در که بچه ها
داشتن میرفتن به همشون نگاه کردم وگفتم من باید برم ...
و عذر خواستم از در ساختمون که زدم بیرون هوا سرد بود
رفتم دیدن مادرت تموم راه دلم میخواست برگردم وتوی بهشت داد بزنم