با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:44 توسط فرشاد
|
بگذار آن باشم
بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند
بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند
بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند
و آن باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد
بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند
بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود
بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی ، همانی باشم كه تو آرزوی آن را داری
بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد
بگذار كسی باشم كه زمان تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی
بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد
بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی
بگذار همانی باشم كه تو در روياها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی
بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم
بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جان خواهی داد
که من هم برای عشق تو جان میدهم
با همه وجودم دوستت دارم
تقدیم به عشقم
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:43 توسط فرشاد
|
طعنه نزن
طعنه نزن به گريه هام
تنها تو ميموني برام
تنها تو ميشناسي منو
اي پري زاد قصه هام
تنها صدايپاي تو
حرمت خونه ي منه
كاشكي بدوني خواستنت
به قيمت خون منه
تو ساحت نگاه تو
لحظه به لحظه جون ميدم
ميميرمو خاك تنو
به دست آسمون ميدم
داد ميزنم تو كوچه ها
زندگي سهم عاشقاست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خداست
گناه عشق پاي خودم
هر چي كه هست لطف خدست
نميدوني چقدر كمه ، فرصت پروانه شدن، شعله زدن به رسم شب، لذت ويرونه شدن.
شيعه بودن چيست؟ بغض منفجرشـيعه يعني يك نگاهِ منتــــــــظر
هر گلـــــي در انتظارِ چيدن استهر گياهي شــــيعۀ روييدن است
شيـــــعۀ گل، رو به وادي ميكندشيــــــعۀ نوروز، شــادي ميكند
اين شبان جويي سرشتِ برّهها استاين تشـيع در تمام ذرّهها اســـت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 9:3 توسط فرشاد
|
دوست داشتن از عشق برتر است
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:51 توسط فرشاد
|
ترانه اي براي تو
ترانه اي براي تو
گفته بودند : بشکن !
اما اعتنايي نکرده بودم ....
لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ...
تکانم داد !
گفتم : ديگر رفيق نيست !
اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود !
به خاطره تــــو !
به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....!
گفتي : بشکن !
بـاشد رفـيـق !
اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد مي کنم ..
و مي گويم مــن مغــرورتــريـن ، ســربــزيــرتــريــن پسر شهـرم !!!
**دوستت دارم با صداي اهسته**
براي تو مي گويم
اين ترانه رو برات ميخونم
اين ترانه رو بگير بازش كن
مثل معشوقه هاي قديم
دستهاي منو نوازش كن
اين ترانه شروع يه حسه
مثل يه جعبه ي شگفت انگيز
تو از اون تو يه عشق پيدا كن
يا يه حسه دروغيه نا چيز
اين ترانه سه بعد داره سه حرف
تو كدومو ميخواي بگو كي بود
كي ميخوست كه عاشقت باشه؟
اون فقط يه جسم خاكي بود
اين ترانه سه ضلع داره سه حرف
ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم
مامي تونيم در کنار هم باشيم
ما مي تونيم عاشق هم با شيم
اي كه دستات سهمه دستامه
نميخوام مال كسي باشه
**عشق تو تمام تار و پودم عشق تو زندگي وجودم**
من نميخوام كه بعد اين احساس
عشقمون مثلثي باشه
منو پشت مثلثا گم كن
واسه اينكه تو خاطرتم باشي
اين ترانه رو تجسم كن
واسه اينکه تو مال من باشي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:5 توسط فرشاد
|
بگو ای یار بگو
برایم ازخودت بگو از راز شیداییت و از قلب مهربانت که هرگزنتوانستم
ان را تصاحب کنم بگو چشمانت را به که بخشیدیکه دیگر نمی خواهی
من را ببینی.در کنج سینه ات لانه چه کسی روییده که شکوه عشقم
را به ثانیه های فراموشی سپرده.بگذار تا طنین حرف هایتدر خلوتکده
شب هایم تنها اهنگ بودن تو باشد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 9:24 توسط فرشاد
|
نقاب شب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 8:57 توسط فرشاد
|
به غم كسي اسيرم....
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشا ني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان روح تابستان و اصل نو بهاران را چه شد؟
زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست کاوه ی لشکر شکن کو؟
شهسواران را چه شد؟
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید رستم و گودرز کو؟
اسفندیاران را چه شد؟
خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند رخشش هفت آسمان کو؟
باد و باران را چه شد؟
قمریان آخر کجا رفتند؟
ساران را چه شد؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:26 توسط فرشاد
|
روزگار غریبی هست نازنیین
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم , دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین , روزگار غریبی است نازنین
وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد , شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگارغریبی است نازنین , روزگارغریبی است نازنین
ودر این بن بست کج وپیچ سرما , آتش را به سوختوار سرود وشعرفروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن , روزگار غریبی است
آن که بر در میکوبد شباهنگام, به کشتن چراغ آمده است نور رادر پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین , روزگارغریبی است نازنین نور رادر پستوی خانه نهان باید کرد , عشق رادر پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر , با کنده وساتوری خون آلود و تبسم را برلبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان کباب قناری , بر آتش سوسن و یاس , شوق را ,در پستوی خانه نهان بایدکرد
ابلیس پیروز مست , سور عزای مارا برسفره نشسته است خدای رادر پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را..
خدای رادرپستوی خانه نهان بایدکرد
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:20 توسط فرشاد
|
دیگه طاقت ندارم
دیگه طاقت ندارم بی تو تو این شهر سیاه خنده و گریه و اون دل شدن هات رو نمیخوام
زندگی سخته همش درده همش پرپر شدن های گل سرخه
تموم قصه هاش غصه و دردن تموم خوبیاش سراب و سردن
این دل اسیر و بیمار که فقط تو خوب میبینیش شده باز غمگین و تنها با همه بلبل و شعرهاش دل اون داره میمیره آره تو فقط میبینیش که تو این بارون و سرما جای تو و بلبلم نیست
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:48 توسط فرشاد
|
حقیقت زندگی
حقیقت زندگی
بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است
حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور
اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:40 توسط فرشاد
|
عاشقانه
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:38 توسط فرشاد
|
اشک تنهایی
بریزای اشک تنهایی برروی دفترم
امشب
برروی دفترم باخاطرات دلبرم
امشب
دعایش می کنم هرشب که ازیادم رود محرش
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:36 توسط فرشاد
|
چشم
سنگي تراشيده به اکليل آغشته برجسته فرونشسته تصوير وحشي ترين غرورها تنديس کولي ترين بيگانگي ها: از پيکر تو حرف ميزنم مذاب غمگين ترين غروب مرجان سوخته ي رويايي ترين اعماق شکوفه درشت غريب ترين درخت يک ستاره يک بوته ي عقيق: سخن از لبهاي توست دو موج سرد کوچک دو پرنده معصوم دو آرامش شير گونه دو بادبان دور دو پناهگاه ابدي: دست هاي تو آرامترين باران نرم ترين فواره ساکت ترين ابهام کبود ترين گرداب مفقود رباينده ترين وزش مرموز طوفان مرگ: نگاه تو من ترا سرود کرده ام من ابديتي را سرود کرده ام من از ابديتي ابديتي پرداخته ام فرشتگاني سپيد پوش در طواف جاودانه ي شبي مدور: چشم ترا ميگويم
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:32 توسط فرشاد
|
عشق
دو خط موازی....
حتی اگر میانشان فاصله اندک باشد
هرگز به هم نمیرسند
من و تو حکایت همین دو خطیم
دو خط موازی که هرگز.....!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:30 توسط فرشاد
|
عشق
دو خط موازی....
حتی اگر میانشان فاصله اندک باشد
هرگز به هم نمیرسند
من و تو حکایت همین دو خطیم
دو خط موازی که هرگز.....!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:28 توسط فرشاد
|
اشک تنهایی
کاشکی غمگین نبودم
غصه و غم با من نبود
این اشک تنهایی
شب و روز باهام نبود
کاشکی تنها نبودم
بیکسی همدمم نبود
اون عشق ساختگی
رنج من خسته نبود
شبا رو خیلی دوست دارم
چون که میای به خواب من
ستاره ها رو می کارم
تو دل سیاه شب
دلم گرفتار غمه
چشمام رگبار ماتمه
اگه نیاد باز کنار من
می میرم براش هزار دفعه
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:21 توسط فرشاد
|
* حکیم عمر خیام *
می پرسیدی که چیست این نقش مجاز
گر بر گویم حقيقتش هست دراز
نقشی است پديد آمده از دريايی
و آنگاه شده به قعر آن دریا باز
بسیار بگشتيم به گرد در و دشت
اندر همه آفاق بگشتيم بگشت
کس را نشنيديم که آمد زين راه
راهی که برفت ، راهرو باز نگشت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 4:44 توسط فرشاد
|
ای پادشه خوبان داد........
ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدایم گل این بستان شاداب نمیمانددیشب گله زلفش با باد همیکردمصد باد صبا این جا با سلسله میرقصندمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردیا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستای درد توام درمان در بستر ناکامیدر دایره قسمت ما نقطه تسلیمیمفکر خود و رای خود در عالم رندی نیستزین دایره مینا خونین جگرم می دهحافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییدریاب ضعیفان را در وقت تواناییگفتا غلطی بگذر زین فکرت سوداییاین است حریف ای دل تا باد نپیماییکز دست بخواهد شد پایاب شکیباییرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاییشمشاد خرامان کن تا باغ بیاراییو ای یاد توام مونس در گوشه تنهاییلطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرماییکفر است در این مذهب خودبینی و خودراییتا حل کنم این مشکل در ساغر میناییشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 4:42 توسط فرشاد
|