با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:33 توسط فرشاد
|
اشک شمع
گفته می شد: هر که با ما نیست با ما دشمن است
گفتم:آری این سخن فرموده ی اهریمن است
اهل ایمان اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن قلبتان از آهن است؟!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:7 توسط فرشاد
|
عشقی
به که باید دل بست . به که شاید دل بست . سینه ها جای محبت همه از کینه پر است . هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید . نیست یک تن که دراین راه غم آلوده ی عمر قدمی راه محبت پوید .
عالم عاشق ومعشوق صفایی دارد
عمر فانی است ولی عشق بقایی دارد
پیش عشاق به جز صحبت معشوق مکن
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
در گرفتاری ایام ز کس چاره مجوی
هر کسی در همه احوال خدایی دارد
تا توانی گره از مشکل مردم بگشای
که گشودن گره خلق صفایی دارد
بی ریا باش که محبوب خلایق باشی
نیست محبوب هر آنکس که ریایی دارد
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:6 توسط فرشاد
|
اشک شب....
اشک شب و آه سحر داغ دل و سوز جگر
ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان ترا
درخشندگی قطرات اشکهای گرم و سوزندهای که از چشمان زیبایت
چون مرواریدی بر صورت کمی رنگ پریده ات جاری است .
بی شباهت به قطره بارانی است که در دل صدف جای می گیرد
وتبدیل به مرواریدی گران می شود.
هنگامی که پرده شفاف اشگهای درخشان تو می درخشد بی اختیار
به یادشبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای با طراوت و
نرم گلها زیر اشعه کمرنگ صبحگاهی تلولو خاصی دارند.
فقط نمی دانم این این اشکها سوزان که از دل پر حرارت و
پاک تو که به صورت چشمه ای جوشان از چشمان زیبایت بر
صورت معصوم وکودکانه ات جاری است اشکهای عشق است
ویا اشکهای ندامت وپشیمانی؟ سرشک سوزان محبت است یا
دوری و محنت؟
به من بگو که اینها قطره های عشق است اشکهای عشقی کشنده
وجاویدان هرگز سعی نکن این محبت خداوندی را از من پنهان کنی
چون من به خاطر محبت و به خاطر عشق بی پایان زنده ام
ازم پرسیدی منو منو دوست داری یا زندگیتو گفتم زندگیمو
قهر کردی رفتی بعدن ازم پرسیدی چرا گفتم چون تو تنها زندگی من هستی
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:1 توسط فرشاد
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هرلحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو، غم از تو ، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : که دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما.... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد :
مرا مهر تو در دل جاودانیست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
ترا دارم که مرگم ، زندگانیست
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 7:58 توسط فرشاد
|
آنکس که درد عشق بداند
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
_ پیچیده با خزان _
با پای جویباری
_ چون اشک ما روان _
پهلوی یکدیگر بنشاند !
ما را به یکدیگر برساند !
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 7:54 توسط فرشاد
|
توي منطقه.....
توي منطقه پيچيده بود که دختر و پسري با هم فرار کرده اند. مرد در اين فکر بود که چه خوب مي شد او هم وقتي جوان بود دختري را که دوست مي داشت مي دزديد و با هم فرار مي کردند، آن وقت شايد يک شکست خورده نبود که مجبور باشد دو سال نشده، زن و فرزندي را که نمي خواست رها کند و سال هاي باقيمانده را تنها باشد. خوش به حال جوان هاي امروزي که منتظر حرف اين و آن نمي مانند. آمده بود نگاهي به خانه متروکه اش بيندازد. آخر مي خواست آن را بفروشد و به آن دو جوان بدهد. در را که باز کرد ناگهان همه چيز جلوي چشماش سياه شد. زندگي به او فرصت نداده بود که بفهمد دخترش بزرگ شده، با پسري فرار کرده و حالا به سراغ او آمده تا کمک بخواهد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 7:46 توسط فرشاد
|
اگر بتوانم....
اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی را برای خود پیدا کنم،زندگی ام به بیهودگی نگذشته است .
اگرتوانم در آخرین نامه ام صادقانه بگویم هر یک از واژه ها می توانند آفریننده روحهای بزرگ باشند،روحهای تشنه ای که می خواهند به دیدار خداوند نائل شوند،نفسی به آسودگی خواهم کشید.
اگرتوانم شوقهای خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دستهایم چه حکایتهایی از عشق بی پایان تو نهفته است،آرام چشم بر هم می گذارم.
اگرتوانم به تو بگویم تنهایی من شبیه پیامبری است که به غیر از دوستی تو حرفی بر زبان نیاورد ،تحمل ادامه شب چقدر آسان می شود.
اگر بتوانم به تو آنقدر نزدیک شوم که از میان نفسهایت بوی عشق را بشنوم ،بی دغدغه سختیهای زندگی را پشت سر میگذارم.
دلم می خواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود بر می خیزند با تو حرف بزنم و تمام واژه هایی را که به یاد تو جمع کرده ام ،نشانت بدهم ،اما حیف...ناگهان باران از راه می رسد و صاعقه ها رعد ها صدایم را با خود می برند.
دلم می خواهد هر لحظه از روزهای باقیمانده عمرم یک شعر باشد،یک شعله،یک سکوت،یک آرزو و آنقدر بکر و بدیع جلوه کنم که هیچ گاه چشم از من برنداری.
دلم می خواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گلهای دنیا را به یاد مهربانی های تو ببویم .
دوستت دارم همیشه.................
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 7:43 توسط فرشاد
|