با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
امروز جمعه 30/6/1386 برابر با تولد من. روز تولدم۳۰/۶/۱۳۶۸
من در این روز هیجده ساله میشم. لطفا با دادن نظرات خود این روز را برای من گرامی بدارید.
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 5:11 توسط فرشاد
|
كاش ميشد
كاش مي شد قلب ما از ياس بود تك تك گلبرگ آن
احساس بود پاك و سبز و ساده و بي ادعا
كاش ميشد بهتر از الماس بود كاش ميشد
عشق را تفسير كرد عاشقي را با محبت سير كرد
به حساب بانكي شما ميليونها بوسه ي عشق واريز كردم
در تمامي ساعات شبانه روز مي توانيد برداشت نماييد
اگه يه روز ديدي که تموم درخت هاي کوچه و محلتونو بريدن اصلا ناراحت نشو
چون هنوز منو داري که بهم تکيه کني
زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي،
مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي
دل تو از سنگ هم باشه براي من مشكلي نيستچون من هنوز بت پرستم
به غمه كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد.......عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گقته كه دل به دل راه دارد...... دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد
گويند خدا هميشه با ماست.....اي غم نكند خدا تو باشي؟
اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن
فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد
آب اقيانوس را با اآه خود تبخير كرد
فكر كرم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ دانستي ؟
دلم را رفتن تو پير كرد
هرگز فراموشم مکن،که در هر شرايطي ،هر کجا بودم و هر کجا بودي ، شانه هايم تکيه گاهي است برايت و دستانم هميشه به سويت دراز براي روزي که به دستي نياز داشتي .اگر روزي تمام درها رابروي خودت بسته ديدي،بياد بياور که من هيچ گاه دري را که به رويت گشوده ام ،نخواهم بست
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:42 توسط فرشاد
|
تنهايي را دوست دارم
تنهايي را دوست دارم چون در آن دروغ نيست
اي کساني که مرا در تابوت ميگذاريد و مرا خاک ميکنيد
مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا
همگان بفهمند در چه ظلماتي زندگي کردم
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانند
به آنچه ميخواستم نرسيدم
چشمانم را باز گذاريد تا همگان بفهمند
تا آخرين لحظه ي عمر چشم انتظارش بودم
و برايم اشک فراغ نريزيد
تا جاده ي برزخ برايم طوفاني نشود
ميکنم هر شب
دعايي کز دلم بيرون رود مهرت
ولي آهسته ميگويم که اي کاش بي اثر باشد
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
كه عجيب عاقبت مرد
افسوس
كاشكي مي ديدم
در شيريني بوسه غرق بوديم که ناگهان شوري اشک را بر لبانم احساس کردم و فهميدم که اين بوسه ي جداييست
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم
. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم
.
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم
بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي
دواست گفتمش يك اندكي تسكين آن گفت تسكينش همه سوز و فناست
خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از
چشات جاري بشه ... خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه
... خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ... خيلي سخته
که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر
خودش مجبور باشي بگي : نه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد
فراموشش کني ...
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط فرشاد
|
Only For You
تقدیم به عشقم
تورا دوست دارم و دوست داشتن تو را در لابه لای زنبقهای پنهان جستجو
کردم و اينک امروز است که آن را با فريب کوچک دلت يافتم . فريبی که برايم
حس لذت داست و لذت را در نهايت دوست داشتن تو يافتم و اين افسانه نبود
قصه کهنسال نبود خاصيت عشق بود آواز چلچله ای بود در بزرگترين رويداد .
به خاطر کسی که دوستش داری
غرورت رو بشکن
ولی به خاطر غرورت
دل کسی رو که دوست داری نشکن
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 3:22 توسط فرشاد
|
اشک تنهایی
به آسمان ابری نظاره کردم. ابر هایی به رنگ خاکستری ملایم...آسمان ابری گهگداری از میان ابرها خود نمایی می کرد. ابرها در حرکت بودند ولی نمی دانم به چه امید در حرکتند.فقط این را می دانم که آنها می خواهند دور هم جمع شوند، تا بتوانند همگی عقده های درونشان را بر سر این مردمان خالی کنند، اما این مردم از اشک ریختن ابرها خرسندند ...خوشا به حال این ابر ها .اما پایین تر که بیایید و بر روی زمین بنگرید، نا ملایمات بیداد می کند و من در همین زمان دختران و پسران جوانی را می بینم که سر بر گریبان خود فرو برده اند و اشکهای درونشان را در درون چشمهایشان مخفی کرده اند و آنها نمی توانند مانند ابر ها راحت خود را خالی کنند تا سبک شوند . این جوانان غم هایی را که کسی نمی تواند نا بودشان کند، در درون خویش حبس کرده اند و اجازه آزادی را نمی توانند برایشان صادر کنند ... خداوندا دیگر به میل خودم نفس نمی کشم. دیگر به میل خودم زندگی نمی کنم. و خود خوب می دانی انجام دادن کاری که مجبور به آن باشی، چقدر دشوار است. به آینده ایی می نگرم که برایم نا معلوم است. شاید با تلنگری از سوی تو بتوانم از این بلا تکلیفی بیرون بیایم ...به کجای دنیا دل خوش کنم، به زیبایی که وجود ندارد، به انسان هایی که فقط خودشان را می بینند، به کشوری که فقط تعداد اندکی می توانند درآن زندگی کنند، به مردمانی که صورت را به جای سیرت می بینند ...دیگر برایم مقدور نیست تا بتوانم گره های کور درونم را باز کنم، اما..... اما می نشینم ، برای امید، برای امیدی که امیدوارم زودتر بیاید، تا روز های خوش زندگی ام را برای اولین بار ببینم، تا لا اقل رنگش را بتوانم تشخیص دهم. بتوانم از سیاهی بیرون بیایم و سپیدی را جایگزین کنم و شعله های امید واری را در درونم ببینم ....پس به امید ان روز (البته با کمک تو ای خدا)
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 3:17 توسط فرشاد
|