با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:34 توسط فرشاد
|
.... ای کاش
کاش آسمان ميدانست درد من چيست ! کاش ميدانست نياز من چيست! کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم.... کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست! دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ، عاشقم ولي ، يک عاشق تنها! يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست.... کاش دريا ميدانست کوير چيست! راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها! دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس! کاش باران ميدانست معني انتظار چيست .... مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است.... و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!
پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشان و چه تاریک ! انقدر که آینه ها با من قهرند و خورشید از من رو برنمی گرداند.من از تو دورشدم از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو هایم میان انبو هی از شب بوسه هاست.دلگیرتر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنوبرهای این طرف خیابان سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند.حرفهایم را از یاد می برمفشاید هنوز دیر نشده ، اشک هایم را پنهان می کنم،صنوبرها باید سبز باشند!
ديگه به نبودت عادت كرده بودم
خودمو با خيالت راحت كرده بودم
دوباره زد به سرم شعر دلتنگي بگم
براي دل خودم شعر غريبي رو بگم
گونمو تر بكنم شوق اشكامو ببينم
اومدي دلتنگي ها همه رفتن
شوق وصال و جا گذاشتن
تا اومدم با آغوشت جون بگيرم
خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم
دوباره نوازشو دوست داشتنو عاشقي
سركار گذاشتن دل تو شب هاي بي قراري
دوباره لحظه ناب رسيدن
دوباره تشنه ي شوق بوسيدين
چه خيال ساده و خوبي
پيش چشماي تو بودن و دل فريبي
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:9 توسط فرشاد
|
با هیاهوی نگاهت
با هیاهوی نگاهت آشنا کردی مرا
همدم فریادها ی بی صدا کردی مرا
یک شب از سوی باران آمدی همچون نسیم
یک شبی همعاقبت با ز هم رها کردی مرا
می شدم با چشم هایت هم سخن هر شب ولی
عاقبت از چشم هایتهم جدا کردی مرا
دیده بودم یک نفر در جاده ایی ره می سپرد
رفتی و تک عابر این جاده ها کردی مرا
بعد تو من ماندم و یک جاده بی انتها
هان ببین آواره این ناکجا کردی مرا
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:34 توسط فرشاد
|
دست خودم نیست
دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:34 توسط فرشاد
|
بوسه
بوسه مگر چیست فشار دو لب
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب
بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ُ لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه بر می دارد این شرم از میان
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:56 توسط فرشاد
|
.... دوستت دارم خیلی
دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه هارو ولش کن عشقمو از چشمام بخون
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم امد
بیدار باش من با سبدی پراز بوسه می آیم
و قبل از چیدن ستاره های قلبت آنها را
روی گونهایت می کارم تا بدانی
ای جونم دوستت دارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:23 توسط فرشاد
|
شعری از محسن یگانه
رفاقت قصه تلخ است
که از نامش گریزانم
دلم تنهاترین دلهاست اینجا
که از دست رفاقت تیر خورده
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
اگر نیلوفریم دیدیم
زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:16 توسط فرشاد
|
روز عشق
"روز عشق"
روزی که تو را دیدم در عشق رها گشتم قلبم نداا سر داد از غم جدا گشتم
در موقع آن دیدار آرزوی من این بود بر شمع وجود تو چون پروانه می گشتم
با لحن دل انگیزی اینگونه سخن گفتی عشقت به دلم بنشست با تو آشنا گشتم
اظهار عشق کردی اندرپی عشق من من خوشبخترین عاشق بین عاشقان گشتم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:43 توسط فرشاد
|
یکی بود یکی نبود
گریه های تنهایی مو
هیشکی به جز خودم ندید
از هم دیگه جدا شدیم
به راه و رسم زندگی
بودن تو یه لحظه بود
رفتن تو همیشگی
حرفی نزن چیزی نگو
ففط بزار گریه کنم
می خوام با بارون چشام
فاصله رو پر بکنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:13 توسط فرشاد
|
میلاد امام زمان حضرت مهدی(عج)
محمد بن حسن عسكري (عج) آخرين امام از امامان دوازده گانه شيعيان است...
بسم الله الرحمن الرحيم
" اللهم کن لوليک الحجـة بن الحسـن صلواتک عليه و علي آبائـه في هذه السـاعه و فـي کل ساعة ولياً و حافظاً وقائداً وناصراً و دليلاً و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا "
محمد بن حسن عسكري (عج) آخرين امام از امامان دوازده گانه شيعيان است. در سامرا به دنيا آمد و تنها فرزند امام حسن عسكري (ع)، يازدهمين امام شعيان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است كه گفته اند از نوادگان قيصر روم بوده است. «مهدي» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقيه الله، صاحب زمان، ولي عصر و امام عصر از لقبهاي آن حضرت است.
تولد امام زمان (عج) پنهان نگاهداشته شد و امام حسن عسكري (ع) خبر آن را تنها به عده اي از شيعيان داده بود. حضرت در سال 260 هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسيد. امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند.
تولد امام زمان (عج):
عن ثقه الاسلام الكليني (ره) في الكافي: ولد (ع) للنصف من شعبان سنه خمس و خمسين و مأتين. شيخ اجل محمد بن يعقوب كليني (ره) در كتاب كافي مي گويد: امام زمان (عج) در نيمه شعبان سال ۲۵۵ هجري قمری متولد شدند.
مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي روايت مي كنند:
حكيمه خاتون مي گويد: يك روز به منزل امام حسن عسكري (ع) رفته بودم و تا هنگام غروب آفتاب، خدمت حضرت بودم، چون خواستم برگردم، ايشان به من فرمودند: عمه جان! امشب نزد ما بمان، در اين شب فرزندي متولد مي شود كه خداوند زمين را به وسيله او با علم و ايمان هدايت، زنده مي كند، پس از اين كه با رواج كفر و گمراهي مرده باشد. عرض كردم: از چه كسي؟ من كه در نرجس، آثار حمل نمي بينم. حضرت فرمودند: خداوند حمل او را چون حمل مادر حضرت موسي (ع) مخفي قرار داده است.
حكيمه مي گويد: آن شب در منزل حضرت ماندم، افطار كردم و هنگام استراحت، نزديك نرجس خوابيدم و پيوسته مراقب او بودم. او آرام خوابيده بود و من در حيرت بودم. در اين شب زودتر براي نماز شب برخاستم، چون به نماز وتر رسيدم، نرجس از خواب برخاست و وضو گرفت و نماز شب خواند؛ به آسمـان نگاه كردم، فجر كاذب دميده بود و صبـح صادق نزديك بود؛ چيزي نمـانده بود كه شك در دلم پديد آيد، ناگاه امـام حسـن عسكري (ع) از داخل حجره خود صدا زدند: عمه جان! شك مكن، وعده اي كه دادم نزديك است. در اين هنگام آثار درد زايمان در نرجس پديدار شد، من نام خداوند را بر او خواندم. حضرت صدا زدند: براي او سوره قدر بخوان. من شروع به خواندن سوره قدر كردم و شنيدم كه آن كودك از درون شكم مادر با من همراهي نمود و بر من سلام كرد. من ترسيدم. صداي امام بلند شد كه عمه جان! از قدرت خداوند شگفت زده نشو، خداوند، ما را در كودكي به حكمت گويا مي گرداند و در بزرگسالي، حجت خود در روي زمين قرار مي دهد.
كلام حضرت كه به پايان رسيد، نرجس از ديده من غايب شد، با شتاب به سوي امام رفتم، حضرت فرمودند: باز گرد، او را خواهي يافت. چون باز گشتم، در نرجس نوري مشاهده كردم كه چشمم را خيره كرد و حضرت صاحب الزمان (عج) را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاد و بر زانو نشست و انگشتان سبابه خود را بلند كرد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان جدي رسول الله وان ابي اميرالمومنين وصي رسول الله، بعد نام تمامی ائمه را برد تا به نام خودش رسيد و فرمود: اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت وطاتي و املاء الارض بي عدلا و قسطا. (بار خدايا! به وعده اي كه به من فرموده اي، وفا كن و امر امامت مرا كامل كن و قدرت انتقام از دشمنانت را به من عنايت كن و زمين را به وسيله من از عدل و داد پر كن).
حضرت امام حسن عسكري (ع) صدا زدند: عمه جان! فرزندم را بياور. من نوازد را گرفتم و ديدم بربازوي دست راستش نوشته شده است: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً. (حق آمد و باطل نابود گرديد؛ يقيناً باطل نابود شدني است. سوره اسري/ آيه 81)
چون نوزاد را به نزد حضرت بردم، او را روي دست گرفت و فرمود: فرزندم! به قدرت الهي سخن بگو. پس صاحب الامر فرمود: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون. (ما اراده كرديم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و حكومتشان را درزمين پا برجا سازيم؛ و به فرعون و هامان و لشكريانشان؛ آنچه را از آنها (بني اسرائيل) بيم داشتند، نشان دهيم. سوره قصص/ آيه 5)
- بحارالانوار، ج 51، ص 2-4، ح 3، ص 11-15، ح 14، ص 17-18 ، ح 25. با تلخيص و تصرف در عبارات
711-710، نجم الثاقب، ص 33-23، منتهي الامال؛ ج 2،ص 285-284
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:0 توسط فرشاد
|
.... گاهي آرزو مي کنم
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:25 توسط فرشاد
|
رسم زمونه
روزگار یعنی با تنهایی زیستن ٫ کنار غم بودن ٫ با زمونه ساختن و
در آخر با عشق و حسرت و آرزو مردن ....
رسم زندگیت را تغییر بده ٫ به خودت اجازه نده این طور
باشی .... همیشه بگو من می توانم خیلی بهتر از این ها زندگی
کنم .... سعی کن داستان زندگیت را با قلم دوستی بنویسی نه
تنهایی .... نگذار رسم زمانه بر زندگیت تاثیر بگذارد .... آنگاه
است که دیگر نمی توانی خودت را از میان انبوه غم پیدا کنی ....
تو خودت سرنوشتت را می نویسی ٫ پس آن طور که می
خواهی بنویس نه آن طور که می توانی .... نوع قلم ٫ رنگش و
طرحی که می زنی و نوشته هایت را تنها خودت انتخاب کن ....
آن طور که می خواهی بنویس .... آن طور که می خواهی
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:7 توسط فرشاد
|
رباعیات خواجه عبدالله انصاری
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دانم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما تا باز عدم خشک نیابی لب ما
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست تا دوست در اوست
از دیده ی دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
روز از هوست پرده ی بیکاری ماست شبها زغمت حجره ی بیداری ماست
هجران تو پیرایه ی غمخواری ماست سودای تو سرمایه ی هشیاری ماست
در کوی تو سرگشته شوم باکی نیست کودامن عشقی که براوچاکی نیست
یک عاشق آزاده نبینی به جهان کز باد بلا بر سر او خاکی نیست
گر پای من از عجز طلبکار تو نیست تا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست
آن نایم که جان خریدار تو نیست خود دیده ی ما محرم دیدار تو نیست
آسایش صد هزار جان یکدم توست خوشا آن دل که درآن دل،غم توست
دانی صنما كه روشنايي دو چشم در ديدن زلف سيه پر خم اوست
ما را سر وسوداي كس ديگر نيست در عشق تو پرواي كس ديگر نيست
جز تو دگري جاي نگيرد در دل دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست
اندر همه عمر من شبي وقت آمد بر من خيال آن راحت روح
پرسيد زمن كه چون شدي اي مجروح گفتم كه زعشق توهمين بودفتوح
جز عشق تو بر فلك دلم شاه مباد وز راز من و تو خلق آگاه مباد
كوته نشود عشق توام زين دل ريش دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد
در چشم مني روي به من ننمايي واندر دلمي ، هيچ بمن نگرايي
اي جان و دل و ديده و اي بينايي چون از دل وديده دركنارم نايي
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:12 توسط فرشاد
|
بعد از مردن
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود.
نمازش
شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان
او که
دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد
اين درخت
عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر
من
بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده
بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:11 توسط فرشاد
|
فقط می تونم بگم دوستت دارم
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:46 توسط فرشاد
|
از تو نوشتن سخت است
از تو نوشتن سخت است!نه...منظورم اين نيست که تو آدم سختي هستي! با تو راحتم!وتو راحتتر از هر شخص ديگري هستي که تا به حال شناختم! تو کوچکي ودر عين حال بزرگترين آدمي که مي شناسم!بزرگي خيلي بزرگ... خدايا چرا براي از او گفتن واژه ها را گم مي کنم!؟ آهاي کلمه ها کجائيد!؟با من باشيد تا انتها!مي خواهم از او بنويسم... اوئي که هر لحظه با من است ودر من،اوئي که مي دانم کيست و نمي دانم... دوستش دارم...با يادش دلم غنج مي رود،قند توي دلم آب مي شود!مي دانيد چه حسي است نه؟؟!! واي که چه شيرين است اين احساس... چرا نمي توانم همه حرف هایم را به تو بگويم!؟چرا از تو نوشتن سخت است؟؟؟ با تو هستم...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:38 توسط فرشاد
|
دکلمه جواد یساری
من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست
قسم خوردم در این عالم کسی مانند من نیست
عزیزانم اگر شیر و شکر غربت بنوشید
به خدا به مانند گدایی وطن نیست
استاد: جواد یساری
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:9 توسط فرشاد
|
The Art Of PINO
B E A C H W A L K
MA T E R N A L I N S T I N C T S
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:40 توسط فرشاد
|
... اگر روزی
اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم. بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند . چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخر اینکه دستانم راببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط فرشاد
|
وقتي كه عاشقم شدي
وقتي كه عاشقم شدي
وقتي كه عاشقم شدي پاييز بود و خنك بود تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادك بود تنگ بلوري دلت درست مث دل من كلي لبش پريده بود همش پر ترك بود وقتي كه عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي توقعت فقط يه كم نوازش و كمك بود چه روزا كه با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم كه رو گل كدوممون قايق شاپرك بود ؟ تقويم كه از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شك بود ديگه نه از تو خبي بود ، نه از آرزوهات قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدك بود يادم مياد روزي رو كه هوا گرفته بود و اشكاي سرخ آسمون آروم و نم نمك بود تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي عاشقيمون يه بازي شايد ، يه الك دولك بود نه باورم نمي شه كه تو اينو گفته باشي كسي كه تا ديروز برام تو كل دنيا تك بود قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت كسي كه رو زخماي قلب من مث نمك بود
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط فرشاد
|
عشق بازی
عشقبازي به همين اساني است که گلي با چشمي بلبلي با گوشي رنگ زيباي خزان با روحي نيش زنبور عسل با نوشي کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ريشه بيد باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه اي با آهو،برکه اي با مهتاب و نسيمي با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبيعت با ما
...عشقبازي به همين اساني است
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:58 توسط فرشاد
|
..... کاش
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين
بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت
مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه مي روي
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:20 توسط فرشاد
|
عزیزم دوستت دارم
نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه نکنم...
نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم...
نمیشه هر شب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دور نباشم...
نمیشه هر شب که تو کنارمی لحظه هارو دنبال نکنم...
نمیشه به یاد تو هر شب تا سحر خدا رو صدا نکنم...
نمیشه با تو در کنار هم یه شب رو تا سحر بدون اخم گذر کنم...
میخوام از سکوت بی وقفه ی تو،تو غبار لحظه ها بشینم و حرف بزنم...
میخوام از روی جنازه های دل سوخته دل سوخته ی آدمای شهر،کوچ کنم...
میخوام در کنار تو، عشقم رو یه جوری با نگات طاق بزنم...
میخوام از روی گونه های خیسم،برات از اشکام دریا بسازم...
میخوام از بلندترین قله دنیا داد بزنم:"عزیزترینم دوستت دارم"
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:50 توسط فرشاد
|
عاشقانه دوستت دارم
میدونی خوشگل من دوست دارم
همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم
میدونی فقط تو رو دارم روی زمین
اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین
میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی
میدونم دوستم داری اشک منو در میاری
آخه تو چقد ادائو ناز داری
میتونی عشق منو توی قلبت بکاری
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:52 توسط فرشاد
|
.... هیچ گاه
هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم
نگاهی سرشار از عشق و صمیمیت و محبت
امروز سالهاست از آن روز می گذرد
................ ولی تو هنوز برنگشتی
صدایت در گوشم زمزمه می شود
نگاهت در ذهنم مجسم
.................. ولی
من تو را می خواهم
................ نه خیالت را
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:4 توسط فرشاد
|
دوستت دارم
دوستت دارم ، دوستت دارم
به لطافت برگ گل
به ظرافت و زيبايي گل رز ، نرگس ، مريم
به لطافت شبنم صبحگاهي ، به استقامت كوه ، به پختگي پير دهر
دوستت دارم ، دوستت دارم
به اندازه يك دنيا پر از محبت ، به تو عشق مي ورزم
كاش كه اين عشق را با محبت پاسخ دهي
دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت مي مانم ، تا قيامت ، تا دنيا هست
تا روزي عشقت را نثارم كني
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق زيباي من
فرسنگها از من دوري و روحم متعلق به توست
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبريز شود
اميد به تو دارم ، اميدم را نااميد نكن
محبوب من ، دلدار من ، عشق من
دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشي
مرغ عشق من ، جفت زيباي من
دوستت دارم ، دوستت دارم
اگر بدانم كه عاشقم هستي و مرا مي خواهي
غم هجرانت را به جان مي خرم
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق من ، جفت زيباي من
اميد و آرزويم ، تا آخر عمر منتظرت مي مانم
دوستت دارم ، دوستت دارم
شعر از سهیلا انوری
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:10 توسط فرشاد
|